المحقق الأردبيلي

509

حديقة الشيعة ( فارسى )

و رسول اوست و آتش دوزخ مشتاق آن ملعون است . گفتم : او چه كس باشد ؟ گفت : ابن ملجم مرادى - لعنه اللّه - قاتل فرزند تو خواهد بود در كوفه بعد از آنكه از وفات خلاصه موجودات صلّى اللّه عليه و آله سى سال گذشته باشد . من متألم گرديدم و زنان از نظر من غايب شدند . در خاطرم گذشت كه كاش مرا معرفتى به حال آن دو زن ديگر به هم مىرسيد . فرزندم على عليه السّلام بر ما فى الضمير من ملهم شده گفت : اى پدر ! زن سيم آسيه زن فرعون بود و چهارم مادر موسى بن عمران ؛ اى پدر ! مثرم را از وقايع مذكوره خبردار گردان و نور ولايت مرا به او برسان كه در اين انتظار در جبل لكام در آن غار است و من او را گذاشته آمدم كه ترا نويد دهم . مثرم را گريه دست داد و سجدهء شكر به جاى آورد و رو به قبله خوابيده گفت : سلام من به او برسان و مرا به جامه‌اى بپوشان و به رحمت الهى رفت و ابو طالب سه روز ديگر در آن كوه اقامت فرمود كه شايد مثرم يك بار ديگر حيات يافته با او در سخن آيد صورت نيافت و آن دو مار غايب شده ، ظاهر شدند و بر او سلام كردند و گفتند خود را به على كه ولىّ خداست برسان كه تو اولى و احقّى به محافظت و صيانت او از ديگران . ابو طالب از ايشان پرسيد كه شما كيستيد و در اين غار از پى چيستيد ؟ گفتند : ما اعمال صالحهء مثرم زاهديم كه حق تعالى ما را به اين صورت كرده و تا قيامت به محافظت مثرم امر فرموده و در روز قيامت دليل و راهنماى او خواهيم بود به بهشت . پس ابو طالب متوجه مكه معظمه گرديده و به تربيت نور ديدهء خود قيام مىنمود . اى جابر ! مبادا كه در افشاى اين راز ، كوشى كه از اسرار مكنونه و علوم مخزونه است . جابر گويد كه بعد از استماع آن حكايت پرمسرّت گفتم : يا رسول اللّه ! بعضى را عقيده آنست كه ابو طالب كافر بود و توفيق اسلام در نيافت ؟ حضرت فرمود : يا جابر ! سخن آن جماعت نسبت به ابى طالب كذب و بهتان است و پروردگار عالميان اعلم است به عقايد و ضماير بندگان و من چون در شب معراج از هفت آسمان گذشتم به عرش رسيدم ، چهار نور ديدم چون حقيقت آن از پروردگار