محمد جواد مغنية ( مترجم : محمد بحرينى كاشمرى )
48
دولتهاى شيعه در طول تاريخ ( فارسى )
ربيع را فرمان داد بايد درهاى مسجد بسته شود جز يك در كه براى رفتوآمد مردم باز باشد و مأمورانى بر آن در گماشته شوند و تو خود نيز ناظر اين كار باشى تا كسى را كه تو نشناسى يا بوسيلهء گواهان مورد اطمينان بر تو ثابت نشود هويت كسى كه ميخواهد بيرون رود هيچكس حق بيرون رفتن را ندارد . ربيع مأمور اجراء ، فرمان منصور دوانيقى را بمرحلهء اجرا درآورد . محمد بن هشام نيز در مسجد الحرام بود فهميد كه اين فرمان براى دستگيرى وى صادر شده است . بدنش لرزيد ، ترس و نگرانى ، و تشويش عجيبى سراسر وجودش را فراگرفت . در اين حال محمد بن زيد بن على بن الحسين ( ع ) به او برخورد و از سبب نگرانيش پرسيد . اموى پاسخ داد اگر تو را به هويتم آشنا سازم در امانم ؟ محمد - آرى تو در پناه منى ، تا از اينجا نجاتت دهم . اموى - محمد فرزند هشام ، تو كيستى ؟ علوى - من محمد فرزند زيد بن على بن الحسينم . اموى ترسش افزون گشت گفت خويشتن را نزد پروردگارم ميبينم . علوى - نترس چيزى بر تو نيست ، به زودى نجاتخواهى يافت . اما اگر رفتار ناپسندى در راه نجاتت از من سرزد مرا ببخش . اموى - مانعى ندارد تو خود دانى . محمد ناگهان پريد و عباى اموى را گرفته و بسرش انداخت ، تا رويش را كسى نبيند و از پشت سر كشانكشان بسوى درب خروجى برد . نزديك ربيع كه رسيد با مشت بسر اموى كوبيد و بربيع رو كرده و گفت اى ابو الفضل اين ناپاك ساربانى است ، از مردم كوفه ، به من شترى