محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

73

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

مبارزه كنى ! بسر گفت : سزاوارتر از تو در بين ما نيست ولى چون امر فرموده‌ايد اطاعت مىشود . بسر پسر عموئى داشت كه از حجاز آمده و دختر بسر را نامزد كرده بود ببسر گفت : مواظب باش با على مبارزه نكنى ! چرا دست به اين كار زده‌اى ؟ ! بسر گفت : وعده‌اى بمعاويه داده‌ام كه ناگزيرم وفا كنم ، و شرم ميكنم كه برگردم . پسر عمويش خنديد و اشعارى گفت كه دو شعرش نقل مىشود : اى بسر گويا آثار جنگى على را نميدانى يا خود را بنفهمى زده‌اى « 1 » موقعى كه با او برخورد كردى مرگت در نوك شمشير و نيزه او آماده است « 2 » بسر پاسخ داد : آيا غير از مرگ چيز ديگرى هم هست ؟ ! سپس با خود آهنين خود بجنگ شتافته و فرياد زد : ابو الحسن ( على بن ابى طالب ) بجنگ من بيايد . حضرت بدون مهلت بجنگش شتافت و نيزه‌اى به پهلوى او زد كه بر روى زمين افتاده و عورت خود را همانند عمرو بن عاص آشكار نمود ! على پشت ببسر نموده ، برگشت . اشتر گفت : چرا دشمن خود و خدا را رها كردى ؟ ! على ( ع ) فرمود : او را رها كن خدا او را لعنت كند . آيا پس از آشكار ساختن عورتش باز هم صبر كنم ؟ ! شاعر درباره عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة اشعارى گفته است كه ابن ابى الحديد در جلد 2 صفحه 301 نقل كرده كه دو فرد آن نقل ميگردد : « آيا در هر روزى سوارى را تحريك كرده و بجنگ ميفرستيد كه داراى عورتى باشد ، كه از ميان غبارها آشكار گردد ؟ ! » « 3 » « عورت ، او را از نيزه على ( ع ) حفاظت مىكند ، و معاويه از اين داستان در خلوت ميخندد ! » « 4 » ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه - ج - 1 صفحه 117 و بعد از آن مينويسد : 4 - بسر بن ارطاة : ( Bosr ibn Artat ) « بسر سنگدل و خونريز عجيبى بود ، كه نه رحم داشت و نه مهربانى ، معاويه او را با سه هزار لشكر به طرف « مدينه » فرستاد و گفت : « بايد مردم را آواره نموده

--> ( 1 ) كأنك يا بسر بن ارطاة جاهل * با ثارة فى الحرب او متجاهل ( 2 ) متى تلقه فالموت فى رأس رمحه * و فى سيفه شغل لنفسك شاغل ( 3 ) اتى كل يوم فارس تند بونه * له عورة تحت العجاجة بادية ( 4 ) يكف بها عنها على سنانه * و يضحك منها فى الخلاء معاوية