محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

182

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

ديوار سوراخى گذاشت ؛ كه هوا داخل آن شود ، و به آن غلام گفت : من شب تو را از ميان اين ديوار خارج مىكنم . شب بناء ، جوان را بيرون آورد ، و به آن جوان گفت كارى كن كه خون من و كارگران من ريخته نشود . من تو را بيرون آوردم كه روز قيامت در پيشگاه جدت مسئول نباشم ، فورا مخفى شو . آنجوان گفت من چنين ميكنم ولى مادرم كه در فلان مكان است خودت را به او برسان و به او بگو كه فرزندت نجات يافت ، ولى بازگشت من بسوى تو مشكل است . بناء ميگويد : روى آدرسى كه به من داده بود رفتم ناله‌اى شنيدم كه مانند صداى زنبوران عسل درهم افتاده مىناليد و گريه مىكرد فهميدم كه اينجا منزل آنجوان است نزديك شدم و داستانرا بمادرش گفتم و موئى كه بدست من داده بود بدست مادرش دادم و بازگشتم . يحيى و رشيد هنگاميكه مصائب اولاد على ( ع ) بدست رشيد زياد گرديد يحيى بن عبد اللّه ابن حسن در ديلم « 1 » عليه دستگاه ديكتاتورى رشيد قيام كرد . ابن اثير در جزء 5 كامل ص 90 و اصفهانى در مقاتل الطالبيين صفحه 465 ببعد داستان يحيى را نوشته‌اند و خلاصهء آن اين است : يحيى مدتى طولانى در شهرها مخفى بود ، و شهربشهر گردش مىكرد ، كه پناهگاهى پيدا كند ، تا آنكه بديلم رسيد ، و آنجا ظاهر شد و عظمت او بالا گرفت و مردم از شهرهاى مختلف به او پناه بردند . رشيد فضل بن يحيى را با 50 هزار مرد جنگى به طرف يحيى فرستاد . فضل با يحيى مكاتبه كرد و دربارهء صلح سخن گفت . يحيى وقتى ديد اطرافيانش فرار كرده‌اند ، و با او مخالفت مينمايند با صلح موافقت كرد ولى براى فضل نوشت : « وقتى من صلح ميكنم كه هارون نامهء امانى به خط خودش براى من بنويسد و قاضيان دادگسترى و فقهاء و بزرگان بنى هاشم آن را امضاء نمايند . » رشيد نامهء امانى مطابق ميل يحيى نوشت و گواهان گواهى دادند و آن امان در دو نسخه نوشته شد يك عدد آن را پيش يحيى فرستاد و عدد ديگر را پيش خودش نگاهداشت . موقعى كه يحيى پيش رشيد آمد رشيد او را اكرام نمود ، و 200 هزار دينار

--> ( 1 ) ديلم ، قسمت كوهستانى سرزمين گيلان است كه در شمال قزوين واقع شده است . ( المنجد ) م - ز