محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

166

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

بود كه زير بار رفتن منزل منصور نرفت . منصور در يكى از نامه‌هاى خود نوشت : چرا مانند مردم ديگر به منزل ما نميآئى ؟ ! امام ( ع ) جوابداد : ما از مال دنيا نداريم كه از تو بترسيم ، و در آخرت چيزى ندارى كه از تو بخواهيم ما بقى روايت در موضوع همكارى با استبداديان گذشت . روزى منصور سفيان ثورى را ديد ، و به او گفت : مرا موعظه كن . سفيان گفت . آنچه ميدانى عمل نكرده‌اى اكنون مىخواهى ، آنچه را نميدانى برايت بگويم . مقصود سفيان اين بود كه شما ميدانى ظلم و جنايت حرام و عدالت واجب است و باز ظلم نموده و عدالت را پيشه خود نمىسازى ؟ چگونه مطالبيكه مطلع نيستى ميخواهى انجام دهى ؟ ! منصور گفت : چرا به منزل نميآئى ؟ سفيان : براى اطاعت خدا كه فرموده است : « لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ » ( هود آيه 116 ) ميل و اعتماد بستمگران پيدا نكنيد كه آتش دامن شما را بگيرد . منصور : حاجت خود را بخواه . سفيان : مرا بمجلس خود دعوت نكن كه بيايم ؛ و پولى به من نده تا از تو سؤال كنم . منصور گفت : من بوسيله دانه و دام عده‌اى از علماء را صيد كردم و آنانرا بدام انداخته‌ام ولى سفيان فرارى است و ما را خسته كرده است . منصور در اين سخن عقيده خود را در مجالست با علماء آشكار ساخته و حقيقتى كه ما معتقديم منعكس ساخته است . منصور مىگويد علماء را بدام انداخته ايم ؛ معلوم مىشود دين را آلت صيد خود قرار داده و پول را وسيله ربودن روحانى نمايان نموده است . منصور و واعظ غيبى ! از مطالب خرافى خنده‌آور داستانى است كه مورخين و علماء اخلاق نوشته و گويندگان بالاى منبر ميگويند ، ولى كسى بفكر اعتراض به اين داستان نيفتاده ، و همه آنان آن را صحيح پنداشته‌اند و آن را مانند بديهيات مىدانند ، ولى بعقيده من اين داستان مناسب فكر منصور و هدف‌ها ، و آرزوهاى او نيست ، و آن داستان اين است :