محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
103
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
صيفى : حرفت صحيح نيست على ( ع ) ابو الحسن و ابو الحسين است ، زياد دستور داد عصاى مرا بياوريد سپس رو بصيفى كرد و گفت : چه گفتى ؟ صيفى : بهترين سخنى بود كه من درباره بندهاى از بندگان مؤمن خدا گفتم . زياد دستور داد ، آنقدر او را بزنيد ؛ تا به زمين بچسبد و بلند نشود . پس از كتكهاى فراوان زياد گفت دربارهء على ( ع ) چه ميگوئى صيفى گفت : « و اللّه لو شرحتنى بالموسى و المدى ما قلت الا ما سمعت منى . » به خدا سوگند اگر مرا با تيغ آبدار و كارد ريزريز كنى ، حرف همان بود ، كه از من درباره على ( ع ) شنيدى . زياد : بايد حتما او را لعنت كنى اگر نكردى گردنت را ميزنم . صيفى : زودتر گردنم را بزن ، كه حاضر نيستم بعلى ( ع ) بد بگويم . « 1 » دكتر طه حسين در كتاب « على و بنوه » فصل 51 مينويسد : « حجر يكى از مردان نيكوكار مسلمين بود . حجر با برادرش هانى با قافلهايكه پيش رسول خدا ( ص ) ميآمد ، پيش آنحضرت آمد . » « در جنگ شام شركت كرد و سختى فراوانى ديد و گويا در مقدمه لشكرى بود كه داخل « مرج عذرا » نزديك دمشق شد . بعدا بدست معاويه در همين سرزمين كشته و دفن گرديد . » « حجر از آنسفر متوجه عراق گرديده و در جنگهاى ايران شركت نمود و بزرگترين سختيها را ديد . و در كوفه جزء مرزبانان بود ، حجر مردى آزاد و در امور دينى صادق بود . امر بمعروف و نهى از منكر ميكرد ، و از شاه نيكوكار راضى بود ، و اگر ستم ميكرد از او ناراحت ميگشت . . . هيچگاه نافرمانى معاويه را نكرد ، فقط به روش بنى اميه از جهت لعن به حضرت على ( ع ) شديدا اعتراض ميكرد . و نميتوانست اين عمل زشت را ناديده بگيرد » . « زياد بن سميه او را دستگير نموده و با 13 نفر از دوستانش به طرف معاويه اعزام داشت . . . معاويه دستور داد ، كه آنانرا در « مرج عذراء » - نزديكى شام - زندانى كنند . موقعى كه حجر فهميد در قريه مرج است گفت : به خدا سوگند من اول مسلمانى هستم ، كه سگان اين ده از ديدن من صدا كردند و من اول مسلمانى هستم كه در اين سرزمين تكبير گفتم . مقصود حجر اين است اول مجاهدى كه وارد اين
--> ( 1 ) ذخير الدارين صفحه 30