محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

313

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

زير را به همين شيوه تفسير مىكنند كه وجود به‌خودىخود بر خداوند دلالت دارد : « آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است . » « 1 » اين برهان به تحليل مفهوم واجب و ممكن باز مىگردد و تقرير آن چنين است : هيچ ، انديشه‌اى جز با استناد به بديهيات استوار نمىگردد . استناد به بديهيات ممكن است باواسطه يا بدون واسطه باشد . نخستين پايه بديهى ، آن است كه هيچ دو نقيضى در يك‌جا جمع نمىشوند ؛ چه اين‌كه ممكن نيست يك چيز در زمان واحد حق و باطل باشد و يا موجود و معدوم باشد . در جهان هستى به پديده‌هاى فراوانى برمىخوريم كه وجود خود را از ديگرى دارند و خود عامل پيدايش خويشتن نيستند ؛ بنابراين بايد علتى براى پيدايش آنها وجود داشته باشد كه آن علت ديگر خود به علت ديگرى وابسته نباشد . هركس وجود چنين علتى را انكار كند ، درواقع وجود همه اشياء را انكار كرده است و در نتيجه ، اجتماع نقيضين را پذيرفته است . به عبارت ديگر ، در فرض نبود علتى نهايى براى هستى ، وجود همه هستى منتفى مىگردد ؛ همان‌گونه كه انكار وجود مخترعى براى برق و ماشين به معناى انكار وجود برق و ماشين است كه اين خلاف واقعيت موجود است . بار ديگر ، تاكيد

--> ( 1 ) . أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ فصلت / 41 : 53 .