محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

179

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

ترجمه مگر انسان ، همان نطفه و خون نيم بند نيست كه خدا او را در تاريكىهاى رحم و غلاف‌هاى تودرتو ، پديد آورد تا به صورت جنين در آمد . سپس كودكى شيرخوار شد و بزرگتر و بزرگتر شده تا نوجوانى رسيده گرديد . سپس او را دلى فراگير و زبانى گويا و چشمى بينا عطا فرمود تا عبرت‌ها را درك كند و از بدىها بپرهيزد و آن‌گاه كه جوانى در حد كمال رسيد و بر پاى خويش استوار ماند ، گردن‌كشى آغاز كرد و روى از خدا گرداند و در بيراهه گام نهاد و در هواپرستى غرق شد و براى به‌دست آوردن لذّت‌هاى دنيا تلاش فراوان كرد و سرمست شادمانى دنيا شد . هرگز نمىپندارد مصيبتى پيش آيد و بر اساس تقوا فروتنى ندارد . ناگهان مرگ ، او را سرمست و مغرور در اين آزمايش مىربايد . او در دل بدبختىها ، اندكى زندگى كرده و در برابر آن‌چه كه از دست داده ، عوضى به دست نياورده است و آن‌چه از واجبات را ترك كرد ، قضايش را بجا نياورد . پس درد مرگ او را فراگرفت . او روزها را در حيرت و سرگردانى و شب‌ها را با بيدارى و نگرانى مىگذراند . هر روز به سختى درد مىكشد و هر شب ، رنج و بيمارى به سراغش مىرود . در ميان برادرى غم‌خوار و پدرى مهربان و ناله‌كننده‌اى بىطاقت و بر سينه‌كوبنده‌اى گريان افتاده است . امّا او در حالت بيهوشى و سكرات مرگ و غم و اندوه بسيار و ناله دردناك و درد جان كندن با انتظارى رنج‌آور ، دست به گريبان است . پس از مرگ ، او را مأيوس‌وار در كفن پيچانده ، در حالى كه تسليم و آرام است ، برمىدارند و بر تابوت مىگذارند . خسته و لاغر به سفر