محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

152

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

برخى انسان را ذاتا نيك و برخى پليد و گرگ‌صفت معرفى كرده‌اند . ماركسيستها بر اين باورند كه ماهيت انسانى را نمىتوان خير يا شر دانست ؛ چرا كه انسان زاده طبيعت است و مانند تمام موجودات زنده ، تغيير و تحول مىيابد و از اين قانون مستثنا نيست . بنابراين به هيچ وجه خارج از تصور نيست كه انسان آتى موجودى متفاوت با مفهوم كنونى انسانيت باشد و طبيعت ثابتى در انسان وجود ندارد كه بتوان آن را خير يا شر ناميد . « 1 » مسيحيت در نقطه مقابل قرار دارد و انسان را ذاتا گناه‌كار و خاطى مىپندارد . مطابق پنداشت مسيحى ، راهى براى رهايى انسان از گناه و معصيت ، مگر به يارى نيروى عظيمى خارج از طبيعت و اراده او ، نيست . آموزه فديه و قربانى شدن ، مولود اين باور است و بر اين اساس خداوند به صورت انسانى تجلى يافت تا شكنجه و به صليب كشيده شود و بشر را رهايى بخشيده ، گناهانشان را پاك سازد . . . ترسايان ، مسيح را « رهايىبخش » مىخوانند و گناه و فديه را جز ماهيت دين و عقيده مىدانند . « 2 » برخى از آنان چنين تعبيرى را به كار مىبرند : دين در نزد ما مسيحيان در گناه تجسم و بروز يافت . برخى ديگر چنين مىپندارند كه كليسا انديشه گناه‌كار بودن بشر و امكان رهايى از آن با فديه را خلق كرد تا آنان كه سعى در تغيير دينشان دارند ، قانع سازند كه رهايى و درمان نزد ايشان است و آن ، چيزى جز پذيرش مسيحيت نيست .

--> ( 1 ) . أضواء على السنة المحمديه ، محمد ابوريه : 186 و 187 ؛ تفسير الميزان : 1 / 135 ؛ جامع البيان : 15 / 323 ؛ تفسير قرطبى : 1 / 295 . ( 2 ) . تفسير الميزان : 3 / 319 .