الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
778
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
گفت : خلط اوّل ، وثيقه و اطمينان به حقتعالى كردن . خلط دوم ، تمام مقدّرات را كائن انگارى . خلط سوم ، صبر است كه ممتحن را نيكوترين چيزهاست . خلط چهارم ؛ اينكه اگر صبر نكنى ، چه كنى ؟ خلط پنجم : اينكه به يقين دان كه دشوارتر از بلايى كه بر تو نازل شده بلايى هست ؛ از آن بينديش . خلط ششم اينكه هرساعت فرج درجهء حصول يابد . اين حديث را گوشزد كسرى نمودند . بوذر جمهر را از حبس اطلاق نموده به دستور بر تعذير و تكريم وى افزود . 1910 - در تصوير خيالى عاشق توهّمه طرفي فالم خدّه * فصار مكان الوهم من خده أثر و صافحه كفّي فآلم كفه * فمن صفح كفي في أنامله عقر و مر بفكري خاطرا فجرحته * و لم أر خلقا قط يجرحه الفكر ( نظام ) * * * همانا چشمان من او را در خيال تصوّر كرد پس گونههايش را آزرد و به درد آورد پس از اثر آن خيال در گونههايش اثرى باقى ماند . دستانم با او دست داد پس دستش را ناراحت كرد و به درد آورد . از اثر آن دست دادن در انگشتانش كبودى مشاهده مىشود و در فكر خود خاطره او را زنده مىكردم كه او را مجروح نمود و هيچگاه مخلوقى را به اين نرمى و لطافت نديدهام . گفته شده چون اين ابيات به جاحظ رسيد ، گفت : چنين شخصى جز در وهم يافت نشود . 1911 - مايهء فخر و عار قوم سقراط را كسى سرزنش كرد كه به نسب پست است و بر او به شرف و رياست ، نازيدن گرفت . سقراط وى را گفت : بزرگى قوم تو به تو ختم شود ، امّا بزرگى قوم من از من آغاز گردد . بدينترتيب ، من فخر قوم خويشم و تو عار قوم خود . 1912 - بازستانى حضرت حق ! « فضيل عياض » گفته : بنگريد كه حق سبحانه و تعالى چگونه دنيا را از دوستان خود بازستاند . بارى به گرسنگى دنيا را بر ايشان مىگذراند و بارى به برهنگى و بارى به احتياج . چنانچه مادرى مهربان ، هنگام طفل از شير بازداشتن ، اقسام تلخى را بر پستان مىمالد و به طفل چشاند .