الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
873
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
اهل بهشت است . 2183 - رهبر معاويه مردى را پرسيد : رهبر قوم تو كيست ؟ گفت : من . گفت : اگر تو چنان بودى ، گفتن نيارستى . 2184 - خاموشى مردم در نزد معاويه ولىعهدى يزيد را مشورت مىكردند . « احنف » كه يكى از جمله حاضرين بود ، خاموش بنشسته ، متكلّم نمىشد . معاويه گفت : ايا ابا بحر ! تو چرا خاموشى ؟ گفت : اگر راست گويم ، از تو مىترسم و اگر دروغ گويم ، از خدا بيم دارم . 2185 - امر محال ! لحىّ اللّه الطبيب فقدى تعدّى * و جاء لقلع ضرسك بالمحال أعاق الظبي في كلتا يديه * و سلط كلبتين على غزال ( صفى حلّى ) * * * خداوند پزشك را زنده بدارد ! پس در حق تو ظلم و ستم روا داشته است و براى كندن دندان تو دست به كار محال و غيرممكن زده است . پس آهو بچهاى را در دو دست خود محكم گرفته است و « كلبتين » ( هم به معناى دو سگ و هم وسيله دندان كشيدن را گويند ) را بر او مسلّط نموده است . 2186 - در مذمّت غرور و تكبّر واعظى به يكى از خلفا گفته : در حالت تشنگى كه آب ناياب باشد ، جرعه آبى را بفروشند ، به چند مىخرى ؟ گفت : به نصف مايملك خود . گفت : اگر حبس البول تو را عارض شود ، ادرار را به چند مىخرى ؟ گفت : به آن نصف ديگر . حكيم گفت : پس بايد از ملكى كه بهاى آن به يك جرعه آب باشد ، غرور حاصل نكنى . و نيز از كلام حكما : دنيا را كه به تو عطا نمودهاند ، نه از براى سرور است ، بلكه از براى غرور است .