الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
607
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
زده ، در دار العيار تقرير بىخرج و تمام اكسير يافت . همان دم ، صرّاف انصافش فرمان داد كه برو دوش و جيب و بغل او را از خلعت و از زر سرخ ، بر سبيل جايزه مزيّن و مملو گردان . پس با « مسلم بن وليد » كه او هم يكى از جملهء حضّار بود ، از مجلس بيرون آمديم ، گفت : ببين چهسان « حسن بن هانى » مضمون شعر مرا سرقت كرده و صله و جايزهء آن را گرفت . من گفتم : شعر تو كدام و از « حسن بن هانى » كدام است ؟ گفت : از « حسن بن هانى » اين است كه گفته : فتمشت في مفاصلهم * كتمشّي البرء في السقم * * * پس در تمامى استخوانها و مفاصل آنها جارى و سارى شد مانند جريان سلامتى در مريضى . و از من نيز اين است كه : غراء في فرعها ليل على قمر * على قضيب على دعس القنا الدهس أذكى من المسك أنفاسا و بهجتها * أرق ديباجة من رقة النفس كأنّ قلبي و شاحاها إذا خطرت * و قلبها قلبها في الصمت و الخرس تجري محبتها في قلب وامقها * جرى السلامة في اعضاء منتكس * * * سفيدروى زيبايى كه موهاى او مانند شبى است كه بالاى ماه را فراگرفته و بر چوب نازك و خوش قامتى از خيزران نورسته . نفسهايش خوشبوتر از بوى مشك و وجد و سرورش رقيق از هرنوع حرير نرمى و حتى از نفسهايش نيز رقيقتر است . قلب و دل من گويى مانند حمايل جواهر نشان اوست و قلب او برعكس خود در خاموشى و سكوت است ( در اين بيت صنعت ايهام به كار رفته است ، قلب اول به معنى قلب و دومى به معنى برعكس و معكوس مىباشد . ) محبت او در قلب عاشق آنچنان جارى مىشود كه سلامتى و صحت در جوارح مريض . پس گفتم : تو اين مضمون را از كه سرقت كردهاى ؟ گفت : مىدانم مسروقه است ، لكن نمىدانم از كيست ؟ من گفتم : از « عمرو بن ابو ربيعه » است كه گفته : أما و الراقصات بذات عرق * و ربّ البيت و الركن العتيق و زمزم و الطّواف و مشعريها * و مشتاق بحسن إلى مشوق لقد دبّ الهوى لك في فؤادي * دبيب دم الحياة إلى العروق * * *