الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
373
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
صورت موات گرفت . پس در گلزارى كه در كنار مجلس بود ، شكل لحدى براى وى ساختند و او را در آنجا هشته ، اطراف آن را به گلهاى متنوّع انباشتند . بعد از آن ، مأمون ، كنيزكان را بدين دو بيت كه خود به رشتهء نظم درآورده بود ، در بالاى سر او به غنا و نوا فرمان داد : ناديته و هو ميت لا حراك به * مكفن في ثياب من رياحين و قلت قم قال رجلي لا تطاوعني * فقلت خذ قال كفي لا تواثيني * * * او را صدا زدم و او مردهاى بود كه حركت نداشت و در لباسى از سبزىها و رياحين ، كفن شده بود . گفتم : بايست . گفت : پاهاى من در اختيار من نيستند . گفتم : بگير . گفت : دست من توان گرفتن ندارد . پس از مدّتى كه يحيى به هوش آمد و از اهل ، صوت و غنا را شنيد ، اين ابيات را در جواب گفت : يا سيدي و أمير الناس كلهم * قد جار في حكمه من كان يسقيني إنّي غفلت عن الساقي فصيرني * كما تراني سليب العقل و الدين لا أستطيع نهوضا قد وهى بدني * و لا أجيب المنادي حين يدعوني فاختر لنفسك قاض إننى رجل * الراح تقتلني و العود تحييني * * * اى سرور من و امير ديگر مردمان ! آنكه مرا مشروب نوشانيد ، بر من ستم كرد ؛ من از ساقى غفلت كردم ، پس او مرا عارى از دين و عقل نمود ؛ بدنم بىحس شده و توان برخاستن و توان اجابت كسى كه صدايم كند ، ندارم ؛ پس قاضى ديگرى اختيار كن كه من مردى هستم كه شراب مرا مىكشد و غنايم زنده مىسازد . 938 - دلشده « شيخ بهايى » در جواب صدارت پناه : روى تو ، گل تازه و خط ، سبزهء نوخيز * نشكفته گلى همچو تو در گلشن تبريز شد هوشِ دلم ، غارتِ آن غمزهء خونريز * اين بود مرا فايده از ديدن تبريز اى دل ! تو در اين ورطه مزن لاف صبورى * وى عقل ! تو هم بر سرِ اين واقعه بگريز ! فرخنده شبى بود ، كه آن خسرو خوبان * افسوسكنان ، لب به تبسّم شكرآميز از راه وفا بر سر بالين من آمد * وز روى كرم گفت كه : اى دلشده برخيز !