الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

374

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

از ديدهء خونبار ، نثار قدم او * كردم گهر اشك ، منِ مفلسِ بىچيز چون رفت ، دلِ گمشده‌ام ، گفت ! بهايى ! * خوش باش ! كه من رفتم و جان گفت كه : من نيز ( شيخ بهايى ) * * * دگر از درد تنهايى ، به جانم يار مىبايد * دگر تلخ است كامم ، شربت ديدار مىبايد ز جام عشق او مستم ، دگر پندم مده ناصح ! * نصيحت گوش كردن را دلِ هشيار مىبايد مرا اميد بهبودى نمانده ، اى خوش آن روزى ! * كه مىگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد بهايى بارها ورزيد عشق ، امّا جنونش را * نمىبايست زنجيرى ، ولى اين بار مىبايد ( شيخ بهايى ) 939 - شتر درخواستى نقل است كه يكى از ادبا ، شترى را از يكى از وزرا طلب نموده ، شتر لاغر سالخورده‌اى از براى وى فرستاد . اديب نامه‌اى را به وزير نوشت بدين مضمون : شتر مسؤول رسيد . چون نظرم بر آن افتاد ، استخوانى ديدم مجلّد و صورتى مشاهده كردم با ازل متولّد ، كاه نديده مگر درگاه شباب . جو نيافته مگر در خواب . گمان مىرفت كه از نتايج شتران قوم عاد يا يكى از آن دو شتر باشد كه حضرت حقّ جلّ و علا آن‌ها را با نوح در كشتى فرستاد . عقل از تقدّم ميلادش حيران و وهم از وقوف بر سنين عمر او هراسان . هنگام سكندرى خوردن ، از سكندر سخن گويد و در وقت نوحه از نوح و عهد وى حكايت كند . از ضعف قوت ، كوهان بر پشتش گران‌تر از كوهى و از قوت ضعف ، كوهى در جنب سرعتش سبك‌تر از كاهى ، نمانده قوتش در پنجهء روح و سفرها كرده با نوح . مرا در ذبح و نگه داشتن آن مختار ساخته بودند . چون نيك تأمّل نمودم ، با وجود رغبت من در كثرت مال و منال و جمع اذخار از براى اولاد و عيال ، سودى در ابقاى آن نديدم . چه مادّه نبود كه بار آرد و جوان نبود كه ذى نسل باشد . پس ذبح آن را اولى و مناسب دانسته كه شايد اولاد و احفاد را از اكل لحم آن كام تازه نمايد . آتش را از آتش اشتها كه در كام هوس زبانه كشيده بود ، براى طبخ آن افروخته قصّاب را با تيغ تيز خونريز به ذبح آن برگماشته كه ناگاه در زير تيغ به زبان بىزبانى اين بيت را بر من خواند : أعيذها نظرات منك صادقة * أن تحسب الشحم فيمن شحمه ورم * * *