الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
349
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
اعتراض اذكيا را هدف كرديم ، به قدر گنجايش حوصله و ادراك خود به بسط كلام پردازيم . إذا رضيت عنّي كرام عشيرتي * فلا زال غضبانا علي لئامها * * * هرگاه نيكان قوم ، از من راضى باشند ، بدان قوم از من خشمناكند . پيش از شروع در مبحث ، دو مقدّمه را ذكر كرده : مقدّمهء اوّل اينكه حقايق اشياء به اطلاقات عرفيه مكتسب نمىشوند . چه در عرف ، اكثر الفاظ بر معانى اطلاق شوند كه برهان آن را مساعدت نكرده ، بلكه به خلاف آن حكم كند . مثال لفظ « علم » در لغت بر دانستن و دانش و مراد اطلاق كنند و اين معانى موهوماند كه « علم » از قبيل نسب و اينكه گفتهاند ، علم نظير حكم است ، مقتضى اين است كه حقيقت علم صورتى باشد مجرّد ؛ پس علم گاهى جوهر است . چون « علم » به جواهر و گاهى قايم بذاته ، مثل علم نفس و ساير مجرّدات به ذوات خود و گاهى عين عالم است ، مانند علم حق تعالى به ذات خويش . مثال ديگر فصول جوهريه كه از آنها تعبير داده شود به الفاظى كه فصول از اضافات عارضه جوهرند ، موهم باشند . چنانچه از فصل انسان به ناطق و مدرك كليّات و از فصل حيوان به حساس و متحرّك بالا را ده و حق آنكه فصول جوهر باشند ، نه از قبيل نسب و اضافات چه جزء جوهر ، جوهر خواهد بود . چنانچه در موضع خود ثابت شده ، مقدّمهء دوم آنكه صدق مشتق بر شىء اگرچه در عرف لغت مشهور خلاف آن باشد ، مقتضى قيام مبدأ اشتقاق بدان شىء نيست و اين كه اهل عربيّه اسم فاعل را به امرى كه مبداء اشتقاق بدان قايم باشد ، تفسير كردهاند ، به مراحل از حق دور است . چه صدق حدّ او را بر آهنگر جهت آنكه حديد موضع صنعت اوست . چنانچه « شيخ الرئيس » بدان تصريح نموده و صدق متشمّس بر ماء هم به واسطهء استناد ماء است با شمس از جهت تسخين و بعد از تمهيد اين دو مقدّمه گفتند : وجود كه مبدأ اشتقاق موجود است ، جايز است كه امرى باشد به ذات خود چون وجود واجب و وجود غير هم عبارت است از انتساب ما . پس موجود از حقيقت واجب و غيرى كه به دو انتساب داشته باشد ، اعمّ و آن مفهوم امرى است اعتبارى و معدود از معقولات ثانى و اوّل بديهيّات خواهد بود . اگر گويى چگونه تصوّر توان نمود ، حقيقتى كه پيشتر گفتيم عين وجود است در خارج موجود و موجود هم اعمّ باشد از آن حقيقت و غير آن گوييم معنى وجود آن نه كه اهل عرف و هم برده و متبادر به ذهن هم درآيد ، بلكه معنى وجود به فارسى هست و بوده است . پس هرگاه وجود را مجرّد از غير فرض كنيم ، چنانچه صورت مجرّد از غير به نفس قائم است . آن هم به ذات خود قايم و بسان نفوس و عقول مجرّد و واجب تعالى گاه علم