الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

209

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

478 - هنگامهء مرگ چون پيك اجل به رفتنم داد نويد * جان كرد ز همراهى من قطع اميد كس بر لب من ز پنبه آبى نچكاند * جز ديده كه گشته بود از گريه سفيد ( سيّد محمد جامه‌باف ) 479 - شاطر بچه شاطر بچه‌اى كه هوش از جانم برد * دى همره خود به عزم دورانم برد كشتى ز سواد چشم گريانم ساخت * زنگ از دل چاك چاك نالانم برد ( سيّد محمد جامه‌باف ) 480 - عيالوار از « ابو الفرج على بن حسين بن هند » از حكما و ادباى كه « شهرزورى » در « تاريخ حكما » از او ياد كرده و اين قول را به او نسبت مىدهد : ما للمعيل و للمعالي انما * يسمو إليهنّ الوحيد الفارد فالشمس تجتاز السماء فريدة * و أبو بنات النعش فيها راكد * * * شخص عيالوار را با رشد و بزرگى چه كار ؟ ! كه شخص تنها مىتواند بزرگى يابد . نمىبينى خورشيد به تنهايى آسمان را درمىنوردد ، ولى پدر بنات العش ( ستارهء جدى ) هميشه يك جا ايستاده است ! 481 - همنشينى با خردمندان « شهرزورى » گويد : « ابو عبد اللّه معصومى » ، فاضل‌ترين شاگرد شيخ الرئيس « بو على سينا » بوده و اين شعر از اوست : حديث ذوي الألباب أهوى و أشتهى * كما يشتهي الماء المبرّد شاربه و أفرح أن ألقاهم في نديّهم * كما يفرح المرؤ الذي اب غائبه * * * همنشينى با خردمندان و دانشمندان منتهاى آرزوى من است ، چنان‌كه تشنه لب را آب خنك منتهاى آرزوست و بسيار شادمان مىشوم اگر ايشان را در مجلسى