الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

210

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

گرد هم ببينم ، چونان كسى كه مسافرى را پس از غيبت طولانى ملاقات كند . 482 - فغان از يار سست‌پيمان افغان برآيد هر طرف ، كان مه خرامان در رسد * كه آواز بلبل خوش بود ، چون گل به بستان در رسد آمد خيالت نيم‌شب ، جان دادم و گشتم خجل * خجلت بود درويش را بىگه چو مهمان دررسد امروز ميرم پيش تو ، تا شرمسار من شوى * ورنه چه منّت جان من ، فردا چو فرمان دررسد من خود نخواهم برد جان ، از سختى هجران ولى * اى عمر چندان صبر كن ! كان سست‌پيمان دررسد ( امير خسرو دهلوى ) 483 - زيباى روم و رومية يوما دعتني لوصلها * و لم اك من وصل الاغاني بمحروم فقالت فدتك النفس ما الاصل إنني * أروم وصالا منك قلت لها رومي ( ابن رومى ) * * * و ماهى از روم ، مرا به وصال خويشتن دعوت كرد ؛ حال آن‌كه از وصل خوبرويان مهجور نبودم . گفتم : به قربان تو ، از كجايى كه من هماره ، اميد وصل تو دارم ؟ گفت : از رومم . 484 - بردهء بندگان سقراط را گفتند : ملك را بسيار خفيف و خوار مىدارى و او را اهانت مىكنى . در جواب گفت : من شهوت و غضب را مملوك خويش ساخته‌ام ، حال آن‌كه اين دو ، حاكمان وىاند . پس او ، بردهء بندگان من است . 485 - خرج گنجينه أنفقت كنز ملايحي في ثغره * و جمعت فيه كل معنى شارد و طلبت منه أجر ذلك قبلة * فأبى فراح تغزلي في بارد ( صلاح صفدى )