الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
179
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
421 - در وصف جوانى يا شبابي و أين مني شبابي ؟ * إذ ثنتني أيامه بانقضاب لهف نفسي على نعيمي و لهوي * تحت أفنانه اللدان الرطاب و معز عن الشباب مؤس * بمشيب الأتراب و الأصحاب قلت لما انتحى يعد أساه * من مصاب شبابه فمصاب ليس تأسوا كلوم غيري كلومي * ما به ما به و مابي مابي ( ابن رومى ) * * * اى جوانى ! كجاست جوانيم ؟ كه روزهاى او از من به شتاب گذشت . چه خوشا روزهاى نعمت و خوشگذرانىام كه زير سايهسار جوانى گذشت . تسليتگوى من از جوانىام ، پيرى اصحاب و دوستانم بود . و او را گفتم چونكه نوحهء اندوه از مصيبت جوانى سر داده بود : هرگز زخمهاى ديگران مانند زخمهاى من درمان نمىشود و درد او ، درد او و از من ، مال من است . 422 - كوزهاى از خاكستر شاعرى بوده مشهور به « ديك الجن » ، موسوم به « عبد السلام » . مذهب اماميّه داشته ، عمرش از هفتاد گذشته و در سال دويست و سى و پنج هجرى متوفّى شد . او را كنيز و غلامى بوده ، هر دو در نهايت حسن و وجاهت . از اتّفاق روزى ، ايشان را در خوابگاه با هم ديده از آن حركت در خشم رفت . به تيغ زهرآلود شربت ناگوار مرگ را به آن ، دو نوباوهء حسن و ملاحت چشانده ، هريك را جدا آتش زده ، محروق نمود . بعد از آن قدرى خاك به خاكستر ايشان آميخته و از گل هريك كوزهاى ساخت . در هنگام آراستن مجلس ، هر دو كوزه را پر از شراب كرده ، يكى را در يمين و يكى را در يسار مىگذاشت . گاهى كوزهء خاكستر كنيز را مىبوسيد و مىخواند : يا طلعة طلع الحمام عليها * و جنى لها ثمر الردى بيديها رويت من دمها الثرى و لطالما * روى الهوى شفتيّ من شفتيها * * * چه باشكوه ! شكوهى كه مرگ بر آن طلوع كرد و با دستان خود مرگ را به سوى خود كشيد ، از خون او خاك را سيراب كردم و چقدر عشق ، لبان مرا از لبان او سيراب كرده بود . و گاهى كوزهء غلام را مىبوسيد و مىخواند :