الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

175

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

مرا چند گويى كه در خورد خويش * حريفى به دست آر ، هم‌درد خويش بسوزم كه يار پسنديده اوست * كه در وِى سرايت كند سوز دوست چو بىشك نوشته است بر سر هلاك * به دست دل آرام خوشتر هلاك چو روزى به بيچارگى جان دهى * همان به كه در پاى جانان دهى ( شيخ اجل سعدى ) 412 - قبلهء احسان پيرى از نور هدى بيگانه * چهره پر دود ز آتش خانه كرد از معبد خود عزم رحيل * ميهمان شد به سر خوان خليل چون خليل آن خللش در دين ديد * بر سر خوان خودش نپسنديد گفت : با واهب روزى بگرو * يا از اين مائده برخيز و برو پير برخاست كه : اى نيك نهاد ! * دين خود را به شكم نتوان داد با لبى خشك و دهانِ ناخورد * روى از آن مرحله در راه آورد آمد از عالم بالا به خليل * وحى ، كاى در همه اخلاق جميل ! گرچه اين پير نه بر دين تو بود * منعش از طعمه نه آيين تو بود عمر او بيشتر از هفتاد است * كه در آن معبد كفر آباد است روزيش وا نگرفتم روزى * كه ندارد دل دين‌اندوزى چه شود گر تو هم از سفرهء خويش * دهىاش يك دو سه لقمه كم‌وبيش از عقب داد خليل آوازش * گشت بر خوان كرم دم سازش پير پرسيد كه : اى لجّهء جود ! * از پس منع ، عطا بهر چه بود گفت با پير ، خطابى كه رسيد * و آن جگرسوز عتابى كه رسيد پير گفت : آن‌كه كند گاه خطاب * آشنا را پى بيگانه عتاب راه بيگانگىاش چون سپرم * ز آشناييش چرا برنخورم رو بدان قبلهء احسان آورد * دست بگرفتش و ايمان آورد ( سبحه )