الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

176

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

413 - ره سودا و هوس چارده ساله بتى بر لب بام * چون مه چهارده در حسن تمام بر سر سرو كُلَه گوشه شكست * بر گل از سنبل تر سلسله بست داد هنگامهء معشوقى ساز * شيوهء جلوه‌گرى كرد آغاز او فروزان چو مه و كرده هجوم * بر در و بامش اسيران ، چو نجوم ناگهان پشت خمى همچو هلال * دامن از خون چو شفق مالامال كرد در قبلهء او روى اميد * ساخت فرش ره او موى سفيد گوهر اشك به مژگان مىسفت * وز دو ديده گهر افشان مىگفت : كاى پرى ! با همه فرزانگىام * نام رفت از تو به ديوانگىام لاله سان سوختهء داغ توام * سبزه‌وش پى سپر باغ توام نظر لطف به حالم بگشاى ! * زنگ اندوه ز جانم بزداى ! نوجوان ، حال كهن پير چو ديد * بوى صدق از نفس او نشنيد گفت : كاى پير پراكنده نظر ! * رو بگردان به قفا باز نگر ! كه در آن منظره گل رخسارى است * كه جهان از رخ او گلزارى است او چو خورشيد فلك ، من ، ماهم * من كمين بندهء او ، او ، شاهم عشقبازان چو جمالش نگرند * من كه باشم كه مرا نام برند ؟ پير بيچاره چو آن سو نگريست * تا ببيند كه در آن منظره كيست زد جوان دست و فكند از بامش * داد چون سايه به خاك آرامش كآن كه با ما ره سودا سپرد * نيست لايق كه دگر جا نگرد هست آيين دو بينى ز هوس * قبلهء عشق يكى باشد و بس ( سبحه ) 414 - فغان از عشق پرسيد يكى ز من كه : معشوق تو كيست ؟ * گفتم كه : فلان كس است ، مقصود تو چيست ؟ بنشست به هاىهاى بر من بگريست * كز دست چنين كسى تو چون خواهى زيست ؟ ! ( ابو سعيد ابو الخير )