الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

174

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

410 - جوابى از سر خوف منقول است : پادشاه روم مكتوبى به تهديد و تخويف به « عبد الملك بن مروان » نوشت كه : اگر صد هزار دينار از مداخل بحر و صد هزار دينار از مداخل برّ ، هر ساله به رسم پيشكش ، به درگاه وى ارسال نشود ، آن‌چه لازمهء سوء سلوك و بدرفتارى باشد ، در مملكت اسلام از قوّه به فعل خواهد آورد . « عبد الملك » نيز به « حجّاج » اشاره نمود تا مكتوبى مشتمل بر غيظ و تهوّر به « محمد حنفيّه » بنويس و جواب او را از بهر من بفرست . « حجّاج » نيز مكتوبى بدان قرار به « محمّد حنفيّه » به قلم درآورد و « محمّد » نيز در جواب « حجّاج » نوشت : پروردگار را در هر روز سيصد و شصت نگاه به مخلوق بود . من اميد آن دارم كه به من با آن نگاه عنايت بنگرد تا مرا از شرّ تو محفوظ بدارد . « حجّاج » اين پاسخ را براى « عبد الملك » فرستاد . « عبد الملك » نيز در جواب « قيصر » آن را به عينه روانه كرد . « قيصر » گفت : اين مضمون از « عبد الملك » نيست . اين نامه جز از خاندان نبوّت صادر نگشته است . 411 - ز سوز محبّت يكى گفت : پروانه را كاى حقير ! * برو دوستى درخور خويش گير ! رهى رو كه بينى طريق رجا * تو و مهر شمع از كجا تا كجا ؟ سمندر نه‌اى ، گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگَه نبرد ز خورشيد پنهان شود موش كور * كه جهل است با آهنين پنجه زور تو را كس نگويد نكو مىكنى * كه جان در سر كار او مىكنى كجا در حساب آورد چون تو دوست * كه روى ملوك و سلاطين در اوست اگر با همه خلق نرمى كند * تو بيچاره‌اى با تو گرمى كند نگه كن كه پروانهء سوزناك * چه گفت : اى عجب گر بسوزم چه باك مرا چون خليل آتشى در دل است * كه پندارى آن شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان مىكشد * كه مهرش گريبان جان مىكشد نه خود را بر آتش به خود مىزنم * كه زنجير شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم كه سوخت * نه اين دم كه آتش به من برفروخت نه آن مىكند يار در شاهدى * كه با او توان گفتن از زاهدى مرا بر تلف ، حرص دانى چراست ؟ * كه او هست ، اگر من نباشم رواست