الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

170

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

398 - افسون و افسانه حقّا كه به افسون ، دگرش خواب نيايد * آن كس كه شبى بشنود افسانهء ما را ( ناشناس ) 399 - احوال و اقوال بايزيد در تاريخ « ابن زهره اندلسى » مسطور است : « بايزيد بسطامى » « 1 » خادم حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام كه چند سال در خدمت امام عليه السّلام به سقايى اشتغال داشته . و چون حقير جثّه بوده ، امام او را طيفور « 2 » « سقّا » ناميدند . بعد از چند سال كه رخصت رجوع به بسطام يافت ، اتّفاقا ماه رمضان بود . به حوالى بسطام كه رسيد ، از صغير و كبير كه متاع معرفت و جنس صحبتش را مشترى بودند ، به استقبالش شتافتند . بايزيد را از آن جمعيّت و ازدحام كه مبادا عجب و پندارى بهر او حاصل شود ، ملالى روى داد . براى ضعف اعتقاد مردم دربارهء خود ، گرده نانى از سفره برون آورده ، شروع به خوردن نمود . چون مردم شهر از آن حالت كه در ماه رمضان بايزيد به روزه‌خوارى كرد حيرتى دست داد ، جملگى از او متنفّر شده ، ضعفى در اعتقاد نسبت به او حاصل نمودند . پس با نفس خود در خطاب آمده ، آغاز عتاب نمود كه : اى نفس ! مگر بدين‌گونه تو را علاج توان كرد . هم از كلام اوست : بنده آن‌گاه محبّ خالق خود شود كه در پنهان و آشكار ، نفس خود را در طلب رضاى حق تعالى مبذول دارد . هم‌چنين ، از بايزيد سؤال كردند كه : علامت عارف كدام است ؟ در جواب گفت : علامت عارف عدم فتور در ذكر حق جلّ و اعلا و عدم ملال در حقّ او و اجتناب از مؤانست به غير اوست . هم از سخنان اوست : من بندهء فقير ، تو را دوست دارم ، عجبى نيست . بل عجب آن است كه تو ملك قديرى و مرا دوست دارى . از او پرسيدند : بنده به كدام چيز به اعلى درجات صعود مىكند ؟ در جواب گفت : به گنگى و كورى و كرى . شيخ « احمد خضرويه » به خدمت شيخ بايزيد رسيد . بايزيد گفت : اى احمد تا چند به اطراف و اكناف مىگردى ؟ شيخ « احمد » گفت : آب اگر در جاى خويش بماند ، متعفّن مىشود . بايزيد گفت : دريايى شو تا عفونتى حاصل نكنى . هم از كلام « بايزيد » است كه : تصوّف ، صفت حق است كه به

--> ( 1 ) . عارف نامدار قرن سوم كه در تعاليم خويش ، اهميّت بسيارى به اصل « فنا » داده است . ( 2 ) . طيفور : نام گنجشك كوچكى كه به آن « صعوه » هم مىگويند .