الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
169
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
قبر ، مرا فراگرفت چنانكه اكنون در دستان صلاح الدين قرار گرفتهام . وى از اين مضمون به تحقيق دانست كه از برگ نخل مسجد رسول صلّى اللّه عليه و إله منتج يافته ، با احترام آن را بوسيد و بر سر گذاشت و پيامرسان را تصديق و تحسين نمود . 394 - غيرت مىكشد غيرت مرا گر ديگرى آهى كشد * زان كه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او ( شيخ بهايى ) 395 - خوب و بد با رقيبان خاطرات خوب است و با ما خوب نيست * كار ما سهل است ، امّا از تو اينها خوب نيست ( شاه طاهر ) 396 - ميراث پدر به پسر « حجاج بن يوسف » ، به اعرابى رسيد كه عصايى در دست داشت . از او پرسيد : چه در دست دارى ؟ اعرابى گفت : عصايى است كه احتياجها به آن دارم . الاغ خود را به آن راه مىبرم و در رفتن به آن اعتماد مىكنم كه در گامهاى من وسعتى حاصل شود و به آن از بالاى جوى مىجهم و در شدايد ظهير من است . در وقت شدّت گرما عبا را به آن سايبانى مىكنم تا از حرارت هوا محفوظ باشم و همچنين در برودت نيز ؛ آنچه از من دور باشد ، نزديك مىكند و سفره و ظرف و ما يحتاج سفر را با آن به دوش برمىدارم . با آن دق الباب مىكنم و خود را از درندگان محفوظ خواهم داشت . در وقت طعن و ضرب ، نايب نيزه و در هنگام دعوى به جاى شمشير است . به ميراث از پدر به من رسيده و از من نيز به پسر منتقل خواهد شد . « حجاج » از پاسخ وى حيران شد و به راه خويش رفت . 397 - قصّهء عاشقى اگر در پايت افكندم سرى ، عيبم مكن ! كآندم * چنان بودم كه از مستى ز سر نشناختم پا را « 1 » ( امير شاهى )
--> ( 1 ) . ( متوفى 857 ه )