الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

167

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

در جهان شاهدىّ و ما فارغ * در قدح باده‌اىّ و ما هشيار بر سرِ دست ، عشق بازانند * ملك الموت گشته در منقار اى هواهاى تو خداانگيز ! * وى خدايان تو خدا آزار ! ره رها كرده‌اى ، از آنى گُم * عِز ندانسته‌اى ، از آنى خوار عِلم كز تو ، تو را نبستاند * جهل از آن علم به بُوَد صد بار دِه بود آن ، نه دل ، كه اندر وِى * گاو و خر باشد و ضياع و عقار كى درآيد فرشته تا نكنى * سگ ز در دور و صورت از ديوار خود كلاه و سرت حجاب رَهند * خود ميفزا بر آن كُله ، دستار افسرى كان نه دين نهد بر سر * خواهَش افسر شمار و خواه افسار اى « سنايى » ! از آن سگان بگريز ! * گوشه‌اى گير از اين جهان هموار هان و هان ! تا تو را همچو خود نكند * مشتى ابليس ديدهء طرّار تر مزاجى ، مَگرد در سيقلاب ! * خشك مغزى ، مپوى در تاتار ! گر « سنايى » ز يار ناهمدم * گله‌اى كرد از او شگفت مدار آب را بين كه چون همى نالد * هر دم از همنشين ناهموار « 1 » ( حكيم سنايى غزنوى ) 389 - فضل خداوندى تو به علم ازل مرا ديدى * ديدى آن گَه به عيب بِخريدى تو به علم آن و من به عيب همان * رد مكن ! آن‌چه خود پسنديدى « 2 » ( حكيم سنايى غزنوى ) 390 - در محضر آزادگان ساقيا ! مِى ده كه ابرى خاست از خاور سفيد * سرو را سرسبز شد ، صد برگ را چادر سفيد ابر چون چشم زليخا بهر يوسف ژاله‌بار * ژاله‌ها چون ديدهء يعقوب پيغمبر سفيد

--> ( 1 ) . ديوان سنايى ، ص 204 - 196 . ( 2 ) . همان .