الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

166

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

387 - تسليم في الدهر تحيرت الامم * و الحاصل منه لهم ألم بعجائبه و مصائبه * أمواج زواخر تلتطم و العمر يسير مسير الشمس * فليس تقر له قدم قدمان له يسعى بهما * فضحى و دجى ، ضوء ظلم و الناس بحلم جهالتهم * فاذا ذهبوا ذهب الحلم صمّ بكم عمىّ بهم * نعم قسمت لهم نعم فرقوا فرقا فرقوا فرقا * و مضوا طرقا لا تلتئم ذا مرتفع ذا منتصب * ذا منخفض ذا منجزم لا يتفكرون لما وجدوا * لا يعتبرون لما عدموا أهواء نفوسهم عبدوا * و النفس لعابدها صنم و اسم الاسلام على ذا الخلق * و ليس المسلم عشرهم أو ليس المسلم من سلمت ؟ * منه نفس و يد و فم ( ناشناس ) * * * امّت‌ها در روزگار متحيّر شدند و حاصلى ايشان را جز رنج و درد نبود كه از عجايب و مصيبت‌هاى آن امواجى بلند و متلاطم حاصل شد . عمر نيز در مسير خورشيد مىگذشت و براى او هيچ ايستايى نبود . دو قدم را هميشه سعى مىكرد ، صبح و شام و نور و ظلمت و مردمان در خواب نادانىشان بودند و چون از دنيا برده شدند ، خواب ايشان نيز رفت . گروهى كر و لال و كور كه چه خوب نعمت‌هاى دنيا بر ايشان قسمت شده بود ، فرقه‌هاى مختلفى شدند و هر كدام به راهى رفتند ؛ يكى بلندمرتبه و ديگرى كوتاه مقدار و يكى كج و يكى راست شد . فكر نمىكنند كه چرا به وجود آمدند و از آن‌ها كه معدوم شدند ، عبرت نمىگيرند . هواى نفس خويش را عبادت مىكنند و نفس براى عبادتگر آن چون بت است و نام مسلمانى بر اين خلق است ، گرچه يك دهم ايشان نيز مسلمان نيستند . آيا مسلمانى غير از تسليم چيزى ديگرى است ؛ تسليم نفس و دست و چشم ؟ 388 - در مذمّت همنشين ناهموار طرب اى عاشقان خوش رفتار ! * طلب اى نيكوان شيرين كار !