الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

148

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

بَهرِ آن آورد خالق‌مان برون * « ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » ( مثنوى معنوى مولوى - دفتر ششم ) 335 - معرفت اللّه « كاف » كفر اى دل ! به حقّ المعرفة * خوشترم آيد ز « فاى » فلسفه زان كه اين علم لَزِج چون ره زَنَد * بيشتر بر مردمِ آگه زند ( شيخ عطّار نيشابورى ) 336 - مبتلا هركه نبود مبتلاى ماه‌روى * نام او از لوح انسانى بشوى ! دل كه فارغ باشد از مهر بُتان * لتّهء حيضى به خون آغشته دان سينهء فارغ ز مهر گل رخان * كهنه انبانى است پر از استخوان كل من لم يعشق الوجه الحسن * قرّب الرّحل اليه و الرّسن يعنى : آن كس را كه نبود عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار ! « 1 » ( شيخ بهايى ) 337 - فارغ از خويشتن پيوسته ، ز من كشيده دامن دلِ توست * فارغ ز منِ سوخته خرمن دل توست گر عمر وفا كند من از تو دل خويش * فارغ‌تر از آن كنم ، كه از من دل توست ( قاسم بيگ حالتى ) 338 - غم عشق اى روى تو فردوس برينِ دل من ! * روزان و شبان ، غمت قرين دل من گفتم : مگر از دست غمت بگريزم * عشق تو گرفت آستين دل من ( رشيد وطواط )

--> ( 1 ) . در يادآورى خاطرات سفر حجاز .