الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
115
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
215 - ديدار يار فكر دگر نماند ، « فغانى » بيار جان ! * عاشق بدين خيال و تأمّل نديدهام « 1 » ( بابا فغانى ) 216 - جور يار اين شعر در ششم ماه رمضان المبارك در شيروان به انديشه مؤلف خطور كرده است : اى آنكه دلم غيرِ جفا از تو نديد * وى از تو حكايت وفا كس نشنيد قربان سرت شوم ! بگو از ره لطف : * لعلت به دلم چه گفت ! كز من برميد ؟ 217 - فراق يا بدر دجى فراقه الجسم أذاب * قد ودعني فغاب صبري اذ غاب باللّه عليك أيّ شيء قالت ؟ * عيناك لقلبي المعنىّ فأجاب ( شيخ بهايى ) * * * اى مهتاب ! فراق تو جانم را سوخت و صبرم را گداخت ، تو را به خدا چشمان تو با قلب خستهء من چهها گفتند و شنيدند ؟ 218 - در بازار عشق شيخ بهايى ، اين شعر را فى البداهه در كاشان سروده است : آنان كه شمع آرزو ، در بزم عشق افروختند * از تلخى جان كندنم ، از عاشقى وا سوختند دى ، مفتيان شهر را تعليم كردم مسأله * و امروز اهل ميكده ، رندى ز من آموختند چون رشتهء ايمان من ، بگسسته ديدند اهل كفر * يك رشته از زنّار خود ، در خرقهء من دوختند يا رب چه فرّخ طالعند آنان كه در بازار عشق * دردى خريدند و غم دنيا و دين بفروختند در گوش اهل مدرسه ، يا رب ! « بهايى » شب چه گفت ؟ * كامروز ، آن بيچارگان اوراق خود را سوختند ؟
--> ( 1 ) . ديوان بابا فغانى - به اهتمام سهيلى خوانسارى ، ص 162 .