السيد الطباطبائي ( مترجم : كرمانى )

78

روابط اجتماعى در اسلام ( فارسى )

او جز اين نيست كه جزءِ تفكيك‌ناپذير و غيرمستقل جامعه است و منافع او جزئى از منافع جامعهء اوست . چنين شخصى ، خير جامعه را خير خود و شرّ جامعه را شرّ خود مىداند و هر صفت و حالتى را كه جامعه دارا باشد ، صفت و حال خود مىنگرد . اين انسان جور ديگرى مىانديشد و در رابطهء با ديگران جز به كسانى كه بيرون از جامعه اويند نمىپردازد ، زيرا براى او تنها پرداختن به اجزاى جامعه خودش چندان ارزش و اهميتى ندارد . « 1 » مثال ذيل ، مطلب را به خوبى روشن مىسازد : يك انسان مجموعه‌اى است كه از اعضا و قواى متعدد تشكيل شده و بر اثر اجتماع آنها يك وحدت حقيقى به وجود آمده است به نام « انسانيّت » . اين ، موجب مىشود كه ذات و فعل همهء اجزا تحت سيطرهء استقلال مجموعه مستهلك شود ؛ مثلًا چشم مىبيند ، گوش مىشنود ، دست فرمان مىبرد ، پا راه مىرود ، همه براى انسان ! و همه از كار خود لذت مىبرند ، چون انسان از آن لذت مىبرد . اهتمام هر يك از اين اعضا و قوا اين است كه به‌طور خوب يا بد به خارج مربوط شوند . اين ارتباط نيز همان است كه « انسان » مىخواهد . چشم و گوش و دست و پا به كسى نيكى يا بدى مىكنند كه « انسان » مىخواهد به آنها نيكى يا بدى كند . ولى خودِ اين اعضا كه همه زير لواى « انسانيت واحدى » هستند با هم چگونه تعامل مىكنند ؟ ! به ندرت اتفاق مىافتد كه يكى از اعضا به ديگرى بدى كند و يا يكى از ديگرى زيان بيند . چنين است وضع و حال اجزاى فرد « انسان » كه يك سير واحد اجتماعى دارند . . . . افراد جامعهء انسانى اگر تفكر اجتماعى داشته باشند چنين حالى دارند . اگر هر يك

--> ( 1 ) . منظور اين است كه جامعه را در ديد وسيع انسانى ملاحظه مىكند و براى اجتماعات كوچكى كه خودش در آن زندگى مىكند - منهاى آن مقياس - ارزش قائل نيست