محمد باقر شريعتى سبزوارى
94
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
كوچك و يا دست ما از زير گلوله برداشته شود سنگ كوچك و آن گلوله به زمين مىافتد ، پس احتياج اين دو به ديگرى و عدم احتياج آن ديگرى را به اولى احساس مىكنيم ، سپس ذهن ما در مقام توسعه و گسترش بر مىآيد و اين تصورات را دقيقتر مىكند و در مورد جسم و شكل ( مثلًا ) به كار مىبرد . پس بالأخره پيدايش اين دو تصور نيز منشأ حسى و تجربى دارند . اين گمان از آنجا ناشى مىشود كه شخص از روى دقت ، حدود حس را تشخيص نداده باشد و نداند كه در مورد مثال نام برده آنچه حس مىنمايد و صورتى از آن در مخيله تهيه مىشود فقط تصور آن دو جسم و تصور افتادن و تصور تعاقب رها شدن جسم زيرين و افتادن جسم زيرين است ، اما احتياج و نيازمندى قابل احساس نيست و حس نمىتواند صورتى از آن « احتياج » را در ذهن بگذارد . اثبات وجود جوهر وظيفهء حس است يا عقل ؟ در اينجا گفتگو از منشأ پيدايش تصور جوهر و عرض است و اما بحث از اين جهت كه آيا اثبات وجود جوهر در خارج ( حتى وجود جسم ) وظيفهء حس است يا غير حس ؟ و ما از چه راهى به وجود جوهر جسمانى در خارج اذعان و اعتراف كردهايم ؟ و در اين اذعان و اعتراف مبادى حس چه اندازه دخالت دارند و مبادى غير حسى چه اندازه دخالت دارند ؟ بحث جداگانهاى است و ما آنجا كه حدود حس و حدود عقل را تعيين مىكنيم در اين باره گفتگو خواهيم كرد . در هر صورت ما به كمك علم حضورى استقلال نفس را يافته و با علم حصولى مىفهميم كه جميع حالات و افعال نفسانى متكى به نفس مىباشند ؛ مانند اينكه سردى و گرمى و روشنى و تاريكى نيز كانونى دارد ؛ مثل خورشيد كه روشن است و روشنى روز از خورشيد مىباشد و يا شبْ تاريك ، و يخچالْ سرد ، و آبْ گرم است . و انتقال به قانون كلى عليت و معلوليت نيز از همين جا شروع مىشود ، زيرا هر وصفى متفرع بر موصوف است و ياطبق قانون عقلى اثبات يك صفت و يا حالت براى شىء ، متفرع بر وجود آن شىء است :