محمد باقر شريعتى سبزوارى

93

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

ممكن نيست كه يك تصور موهوم كه هيچ حقيقتى را در بر نداشته باشد در ذهن پيدا شود . موهومات همواره از تركيب يا تجزيهء غلط دو ( يا بيش‌تر ) مفهوم حقيقى وجودى يا عدمى و يا يكى وجودى و ديگرى عدمى پيدا مىشوند ؛ مثلًا تصور غول و سيمرغ و شانس و ساير موهومات كه براى ذهن پيدا شده در اثر يك نوع تصرفاتى است كه ذهن در مورد تصورات حقيقى انجام داده و ما با اندك تأمل ، تصورات حقيقى اوليه را ، كه منشأ اين موهومات هستند ، مىتوانيم به دست آوريم ، اما تصور جوهر و عرض از اين قبيل نيست ، زيرا عرض بودن ، يعنى نيازمندى وجودى به محل . ما براى هر يك از اجزاى اين مفهوم مركب مىتوانيم منشئى در حس پيدا كنيم مگر براى مفهوم نيازمندى . چيزى كه هست مىتوان گفت تصور جوهر كه عبارت است از : « استقلال وجودى شىء از محل و موضوع » ، از مقايسه با تصور عرض ، كه نيازمندى وجودى شيئى به محل و موضوع است پيدا شده ، زيرا استقلال ، عدم نيازمندى مىباشد ؛ يعنى يك مفهومى است مركب از دو چيز ( عدم و نيازمندى ) ؛ ولى خود تصور عرض ، كه مشتمل بر مفهوم نيازمندى است ، از چه راه قابل توجيه است ؟ حقيقت مطلب اين است كه ما واقعيت جوهر و واقعيت عرض ، يعنى جوهر بودن جوهر و عرض بودن عرض و به عبارت ديگر واقعيت استقلال وجودى و واقعيت نيازمندى را در باطن نفس خود شهود كرده‌ايم ، و منشأ پيدايش اين دو تصور اين شهود باطنى است . چنان‌كه سابقاً در بيان مناط و ملاك علم حضورى گذشت ، واقعيت امور نفسانى و واقعيت نيازمندى آن‌ها به نفس ، يكى است . ما هرگز آن امور را منفك از جنبهء نيازمندى و تعلق ذاتى آن‌ها به نفس نمىتوانيم مشاهده كنيم . على هذا ابتداى پيدايش اين دو تصور اين‌جاست ، پس از اين مرحله است كه ذهن اين دو مفهوم را تحت قواعد معيّن بسط و گسترش مىدهد و تمام يا غالب موجودات را داخل در اين دو مفهوم مىكند . ممكن است بعضى گمان كنند كه منشأ پيدايش اين دو تصور ، احساس خارجى است ؛ به اين بيان كه ما گاهى در خارج دو امر مادى را مىنگريم كه يكى متكى به ديگرى است ؛ مثلًا سنگ كوچكى را روى سنگ بزرگى و يا گلوله را در دست خود و يا خود را روى زمين مىبينيم ، بعد در اثر مشاهده و تجربه مىبينيم كه هر وقت آن سنگ بزرگ از زير آن سنگ