محمد باقر شريعتى سبزوارى
85
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
و ازاينروى مىتوان گفت كه ما كنه سواد و بياض را نايل مىشويم ؛ يعنى سواد و بياض هر چه هستند ( در ذات خود ) همانند كه پيش ما هستند . آنچه پيش ما و در حوزهء ذهن و تفكرات ما وجود دارد همان ماهيت حقيقى سواد و بياض است نه صورت و شبحى از سياهى و سفيدى كه مخلوق ذهن ما مىباشد ، اگر سواد و بياض در ظرف خارج نبودند ماهيت آن دو به ذهن منتقل نمىشد و معرفتى حاصل نمىآمد ، پس حقيقت و ماهيت آن دو را ما درك مىكنيم و همانگونه كه پيش ما هستند در ظرف خارج نيز وجود دارند ، نه آنچنانكه سوفسطى و يا قائلين به اشباح در وجود ذهنى مىگويند ، زيرا ، آنان مىگويند : « سواد و بياضى كه پيش ما هستند همانند كه هستند » نه اينكه همانند كه بايد باشند و از حقيقت سواد و بياض خارجى حكايت كنند ، بلكه معيار تصور انسان است نه انطباق با خارج و عدم آن . و ميان اين دو سخن فرق بسيار است . فيلسوفان معتقدند كه ذهن انسان حقايق خارجى را از رهگذر حضور ماهيات آنهامىفهمد و ملاك صدق و كذب انطباق ذهن با خارج و عدم انطباق آن مىباشد ، ولى سوفسطايى معتقد است آنچه بشر مىانديشد براى خودش حقيقت است و اصولًا خارج از ذهن يا چيزى نيست و يا قابل شناخت نمىباشد ، آنچه ما به عنوان علم و معرفت با آن سروكار داريم تصورات ذهنى ماست و هر كسى يك نوع تصورات مخصوصى دارد ، پس سواد و بياضى كه در ذهن داريم همان است كه در ذهن حضور دارد ، مسئلهء انطباق با خارج و عدم انطباق مفهومى ندارد ؛ اما فيلسوف رئاليست معتقد است سواد و بياض دو ماهيت جداگانه هستند كه مصداق در خارج دارند ، ولى آثار خارجى ندارند ، چون اثر و لوازم مربوط به وجود خارجى ماهيت است نه وجود ذهنى آن ؛ آتش همان ماهيت خارجى آتش است منتها آتش خارجى ، حرارت و سوزانندگى دارد به خلاف ماهيت آن در ضمن وجود ذهنى كه آثار خارجى بر آن مترتب نيست . پس مفهوم 1 و 2 ، يعنى سياهى و سفيدى را كه ادراك نموديم خود ماهيت هستند كه موضوع و يا مجهول در قضيهاند . اما مفهوم سوم ( است ) كه مفهوم حكم است . چنانكه بيان كرديم خود حكم ، فعل