محمد باقر شريعتى سبزوارى

57

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

با نظرى دقيق‌تر ، مفاد برهان اين است كه به مقتضاى بيرون نمايى و كاشفيت علم و ادراك ، نيل به واقعيتى لازم است ؛ يعنى در مورد هر علم حصولى ، علمى حضورى موجود است . پس از روى همين نظر مىتوان دايرهء برهان را وسيع‌تر گرفت و از براى نتيجه عموم بيش‌ترى به دست آورد . مىگوييم چون هر علم و ادراك مفروضى خاصهء كشف از خارج و بيرون نمايى را داشته و صورت وى مىباشد ، بايد رابطهء انطباق با خارج خود را داشته و غير منشأ آثار بوده باشد و ازاين‌رو ما بايد به واقعى منشأ آثار كه منطبقٌ عليه اوست رسيده باشيم ؛ يعنى همان واقع را با علم حضورى يافته باشيم و آن‌گاه علم حصولى يا بلاواسطه از وى گرفته شود ( همان معلوم حضورى با سلب منشئيّت آثار ) و يا به‌واسطهء تصرفى كه قوهء مدركه در وى انجام داده باشد و مصداق اين گاهى مدركات محسوسه است كه با واقعيت خود در حس موجودند و قوهء مدركه در همان‌جا به آن‌ها نايل مىشود و گاهى مدركات غير محسوسه است ؛ مانند كينه و محبت ، حسد و ندامت و عليت و معلوليت ، كه از مدركات نامحسوس شمرده مىشوند . يكى از متفكران نقدى دارد . وى مىگويد : در كل اين سخنان ، بالأخره معلوم نشد كه مفاهيمى كه دلالت بر جواهر مادّى مىكنند مثل « آب » ، « آتش » ، « سنگ » ، « چوب » ، « گربه » و « انسان » ، از معقولات اولىاند يا از معقولات ثانيه . شما از سويى آن‌ها را معقولات اولى مىدانيد ، نه از معقولات ثانيهء منطقى يا فلسفى ، ولى از سوى ديگر ، مصاديق محسوسه ندارند ، چون خودتان مىگوييد كه ماحسّ جوهر شناس نداريم . جواب اين است ، ما حسى كه جوهر به مفهوم فلسفى را بيابد نداريم و به كمك عقل مىفهميم ، ولى مصاديق جوهر در ظرف خارج موجود است ؛ هر سنگى ، آتشى و چوبى از مصاديق ماده‌اند و با حواس ادراك مىشوند . [ عمل قوهء مدركه ( قوهء خيال ) ] خلاصه اين نظريه اين است كه قوهء مدركه يا قوهء خيال قوه‌اى است كه كارش