محمد باقر شريعتى سبزوارى
56
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
داشته و ترتب آثارى كه بالقياس به محسوسات در مورد آنها نبوده اثبات مىنمايد و تنها ادراكى را كه قابل انطباق به حس بوده و منتهى به حس نيست نفى مىكند و اما مطلق ادراكى را كه منتهى به حس نباشد ، نفى نمىكند ، پس اگر ادراكى فرض شود كه قابل انطباق به حس نيست چنين ادراكى را برهان مزبور نفى نمىكند ؛ مانند معقولات ثانيهء فلسفى و منطقى كه توسط خلاقيت نفس ساخته مىشود [ نه بدين معنا كه از ذات نفس مىجوشد ] ، بلكه نفس در پرتو معلوماتى كه به حس مستند مىباشد قدرت خاصى پيدا كرده و معقولات ديگرى مىسازد كه در ظرف محسوسات وجود ندارد . بسيارى از مفاهيم كلى ساخته و پرداختهء صورت حسى است و ادراك حسى هم دلالت دارد بر وجود شيئى محسوس كه منطبق عليه آن كلى و صورت خيالى است ، ولى برخى از ادراكات ذهنى به هيچ وجه قابل انطباق به حس نيست ؛ مانند مفهوم امكان ، امتناع ، عليت و معلوليت ، قوه و فعليت . اين نوع ادراكات از دايرهء اين برهان بيرون است گرچه آحاد موجودات جهان يا علت است و يا معلول ، ممكن است و يا واجب ، ليكن بر ماهيت و ذات موجودات دلالتى ندارند ، بلكه بيانگر وصف ذات بوده و به هيچ وجه از خارج و از طريق حواس وارد حوزهء ذهن نشدهاند ؛ در صورتى كه علم حصولى انعكاس صورت يك شىء است در ذهن و همچنين علم حضورى تحقق وجود شىء است عندالنفس . وانگهى امكان و عليت از سنخ محسوسات نيست تا از خارج وارد منطقهء ذهن ما شود ، و معقولات ثانيه نه جنس يك شىءاند و نه فصل مميزى براى حقيقتى ، و قابل استدلال نيز نيستند و اگر كسى بخواهد وصف « امكان » را براى ممكن ثابت كند دور و تسلسل لازم مىآيد ، زيرا امكان اگر در كنار ذات خودش يك واقعيت مستقل و جداگانهاى داشته باشد ، بدون ترديد آن واقعيت مجزا ، يا واجب است يا ممكن و يا ممتنع ، ولى به حسب فرض مذكور بايد ممكن باشد ، در اين صورت از سنخ ساير ممكنات خواهد بود و همين ممكن نيز به يكى از اوصاف سهگانهء امكان ، وجوب و امتناع بايد متصف باشد ، در اين صورت تسلسل لازم مىآيد و اگر وصف امكان نسبت به ممكن متقابل باشد ، دور است . پس امكان و ضرورت از قبيل جنس و فصل و عرض خاص و عام نيستند .