محمد باقر شريعتى سبزوارى

297

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

براى ديگران دوست دارم و خير و نفع ديگران در نظر است ، جنبهء كليت و دوام پيدا مىكند و قهراً روى اين نظريه ، اخلاق هم كلى مىشود و هم دايم ، و كار اخلاقى ، كارى خواهد بود كه از دوست داشتن خير و نفع ديگران سرچشمه بگيرد . با اين توجيه مىشود يك اصل كلى و دايم . و اين تعريف از اخلاق ، دروغ مصلحت‌آميز و امثال آن را هم توجيه مىكند . « راستى » چرا خوب است ؟ براى اين‌كه خير عموم در راستى است . اگر راستى مفسده‌آميز بود بد است ، براى اين‌كه « راستى بما هو راستى » خوب نيست ، آن‌چه ملاك اصلى خوبى است خدمت به ديگران است ، راستى در موردى كه خيانت به ديگران باشد ، بسيار زشت است . اگر ما بخواهيم اين موضوع را بپذيريم اخلاق فقط جنبهء اجتماعى پيدا مىكند . بنابراين توجيه ، مىرسيم به يك اصل كلى اخلاقى جاودانى كه امرى است لايتغير ، ولى مصداق‌هايش تغيير مىكند ، و فرق است ميان اين‌كه يك اصل اخلاقى تغيير كند و ثابت نباشد ، و بين اين‌كه اصل ، ثابت باشد ، ولى مصداق‌ها متغير باشند . طبق اين توجيه تمام اخلاق‌ها به يك اصل ثابت دايمى ، كه همان « خدمت به ديگران » باشد ، برمىگردد . اين ، اولين نظريه در توجيه بايدهاى كلى است كه با خدشه‌اى كه از نظريهء آقاى طباطبائى بر آن وارد مىشود نمىشود به آسانى آن را پذيرفت ، زيرا به اين سادگى نمىشود از اصل آقاى طباطبائى گذشت و قائل به ناهماهنگى ميان دستگاه ادراكى و دستگاه طبيعت فردى گرديد به‌گونه‌اى كه طبيعت فردى شخصى انسان به يك سو حركت كند ، ولى طبيعت ادراكى وى به سوى ديگر ، بدون اين‌كه كمال فردى منظور باشد ، تنها در پى كمال نوعى باشد و دستگاه ادراكى كه در خدمت دستگاه طبيعى است ، در خدمت نوع قرار بگيرد ، بدون اين‌كه ارتباطى به فرد و منافع او داشته باشد . « 1 » در واقع

--> ( 1 ) . اشكال : به‌طورى كه گفته شد ، خدمت به نوع هم جزء طبيعت انسان است . جواب : طبيعت فرد نيست . سؤال كننده : فرد احساس مىكند كه از احساس به ديگران لذت مىبرد . جواب : اين لذت بردن گزاف نيست ، تا خود طبيعت فردى به كمال نرسد نمىتواند لذت ببرد . بوعلى يك حرف خوبى دارد ، مىگويد : اگر انسان لذت را ادراك مىكند ، نه اين است كه طبيعت يك جريانى دارد و احساس يك جريان ديگر ، آن همان طبيعت است كه به كمالش مىرسد . اگر معلوم به علم حضورى باشد باعث احساس لذت مىشود ؛ يعنى همان نفس عبور طبيعت از قوه به كمال وقتى معلوم به علم حضورى باشد ، عين لذت است ؛ يعنى لذت « نيل » است ، نفس نيل طبيعت به كمال است ، در صورتى كه مقرون به ادراك باشد و ممكن نيست كه انسان لذت ببرد ، در حالى كه طبيعت به كمالى نرسد