محمد باقر شريعتى سبزوارى
298
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
انسان داراى دو خود است : يك خود فردى و يك خود اجتماعى . انسان از نظر زيستى يك فردى است و يك « من » احساس مىكند كه من فردى و شخصى است ، و از نظر اجتماعى من ديگرى احساس مىكند كه من جمعى است . و هر فرد دو احساس « من » دارد ؛ گاهى « من فردى » را احساس مىكند و گاهى « من جمعى » را و به قول اينها جامعه در فرد به خود آگاهى رسيده است ؛ يعنى جامعه وجود خودش را در وجود فرد احساس مىكند . « 1 » عرفا و ويليام جيمز ، شبيه اين سخن را گفتهاند . عرفا قائل به يك نوع وحدت ميان نفوس هستند ، و مىگويند : وقتى انسان مىگويد « من » و خود را مجزا خيال مىكند اشتباه مىكند ، و « خود » واقعى را به ذات حق در نهايت برمىگردانند . و اين « من فردى » را چيزى جز يك تجلى از آن « من واقعى » نمىدانند . در واقع مثل اين است كه يك روح كلى وجود دارد كه اين روح كلى تجلياتى در افراد مختلف دارد همهء اين « من » ها به يك « من » برمىگردد . ويليام جيمز هم روى يك تجربههاى روانشناسى به اين مطلب رسيده است . او هم مىگويد : ضميرهاى افراد در باطن يك نوع ارتباط و اتصال با يكديگر دارند كه غالباً به آن اتصال آگاهى ندارند . يك شخصى كه تزكيهء نفس كند ، مىتواند از راه ارتباط درونى ضماير با يكديگر ، از ضماير ديگران اطلاع حاصل نمايد ؛ ارتباطى كه ناشى از اتصال همهء آنها به منبع الهى مىباشد . « 2 »
--> ( 1 ) . اين مطلب بر اساس مسألهاى است كه دور كيم مطرح كرد و آقاى طباطبائى هم بدون اطلاع از نظر آنها از قرآن استنباط كردهاند . مسئله اينكه جامعه شخصيت دارد ، نه شخصيت اعتبارى ، بلكه شخصيت واقعى دارد و تركيب جامعه از افراد تركيب اعتبارى نيست و اينجور نيست كه افراد اصالت دارند و جامعه مؤلف از آنهاست . واقعاً جامعه به نوعى خاص تركيب مىشود و يك مركب منحصر به خود است ؛ منتها مركب است واقعاً و همهء افراد ، كه از خود اراده و استقلال دارند ، همهء اجزاى يك « من » هستند ( 2 ) . به نقل از : شهيد مطهرى ، مجموعه آثار ، ج 2 ، ص 206