محمد باقر شريعتى سبزوارى
296
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
و بدىهاى كلى چگونه توجيه مىشوند ؟ سه نوع توجيه در اينجا هست : توجيه اول : توجيه اول اين است كه انسان يك نوع انگيزههايى دارد كه براى تأمين نيازها و احتياجات فردى ضرورت دارد ؛ مثلًا گرسنه ، باعث و انگيزه پيدا مىكند كه غذا بخورد ، و تشنه ، به دنبال آب مىگردد و باداشتن غريزهء جنسى و ضرورت داشتن انيس و ميل به بقاى نسل ازدواج ضرورى است و . . . انسان يك قسم انگيزههاى ديگر دارد كه انگيزههاى نوعى است ؛ يعنى واقعاً دوست دارد چيزى را كه آن چيز براى خودش نيست ، براى غير است . دوست دارد ديگرى سير بشود همچنانكه دوست دارد خودش سير بشود . خدا انسان را اينگونه آفريده است و اين حالت و ميل باطنى را ، « بشر دوستى » و « نوع دوستى » مىگويند . اگر اين توجيه را بپذيريم ، سخن آقاى طباطبائى خلل پيدا مىكند كه مىگفتند : دستگاه احساسى انسان مطابق با دستگاه طبيعى و تكوينى اوست ؛ يعنى هر چه كه طبيعت فردى و شخصى او به سوى آن حركت مىكند ، دستگاه احساساتى و انگيزهاى او هم در خدمت آن مىباشد قهراً ايشان اصل استخدام را اصلى عمومى مىگيرند ، و توجيه ذكر شده با حرف ايشان منافات دارد ؛ چون طبق اين توجيه ، يك نوع كار ، اگر به خود فرد برگردد ، عادى و مبتذل خواهد بود ، ولى همان كار ، اگر به غير برگردد ، متعالى و مقدس مىشود . غيريت ، ملاك تقدس و خودى ، ملاك عدم تقدس است . هر چه براى خود بود ، عادى و مبتذل است و اگر براى ديگرى بود عالى و مقدس است ؛ يا به تعبير ديگر اگر براى خود بود براى فرد است و مىشود كار غير اخلاقى ، و اگر براى غير بود و براى انسان « بما هو انسان » بود ؛ يعنى انگيزهء كلى ، انسانها باشد و به همهء انسانها تعلق گرفت ، اين عمل مىشود اخلاقى . پس معيار اخلاقى بودن و غير اخلاقى بودن ، به يك تعبير ، خود بودن و خارج از خود بودن است و به تعبير ديگر ، فردى بودن و كلى بودن است . كليت است كه به كار ارزش مىدهد ، با اينكه ماهيت اين نوع فعل ، با فعل فردى فرق نكرده است . پس درست است كه خوبى به معناى اين است كه من دوست دارم ، ولى يك وقت چيزى را دوست دارم براى خودم ، و يك وقت دوست دارم براى ديگران ، و قهراً آنچه