محمد باقر شريعتى سبزوارى

270

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

( خواست ، خواسته ، خواهان ) به وى داده و با آزمايش‌هاى مكرر خوردنى را تميز داده و گاهى هم مىفهمد مادّه‌اى كه در دست دارد خوردنى نيست . البته آن وقت نام‌هاى « خوردن » و « خوردنى » و « خورنده » را به فعل و به خود و به مادّه مىدهد و اين جمله را در دل دارد : « اين خوردنى را بايد بخورم » و پيش‌تر مىگفت : « اين خواستنى را بايد بخواهم » . با بيانى كه شد ، مفهوم « بايد » همان نسبتى است كه ميان قوهء فعاله و ميان اثر وى ، موجود است . لازم نيست « بايد » به زبان جارى شود . حيوان و انسان هر فعلى و عملى كه انجام مىدهد بدون ترديد يك بايدى در آن وجود دارد و اين نسبت اگر چه حقيقى و واقعى است ، ولى انسان او را ميان قوهء فعاله و اثر مستقيم خارجى وى نمىگذارد ، بلكه پيوسته در ميان خود و ميان صورت علمى احساسى ، كه در حال تحقق اثر و فعاليت قوه داشت ، مىگذارد ؛ مثلًا وقتى كه انسان خوردن را مىخواهد تحقق دهد نسبت مزبور را نخستين بار مستقيماً ميان خود و ميان كارهاى تنها تنها كه عضلات دست و لب‌ها و فك و دهان و زبان وگلو و مرى و معده و كبد و عروق . . . هنگام تغذيه انجام مىدهند نمىگذارد ، بلكه در حال گرسنگى به ياد سيرى افتاده و نسبت ضرورت را در ميان خود و ميان احساس درونى سيرى يا لذت و حال ملايمى كه در سيرى داشت گذاشته و صورت احساسى درونى خود را مىخواهد و در اين زمينه خود را « خواهان » آن چيز و آن را « خواستهء » خود مىپندارد . و پس از آن در مورد خوردن ( مثال سابق ) فكرى كه قبل از همه چيز پيش انسان جلوه مىكند اين است كه اين خواستهء خود را ( سيرى ) بايد به وجود آورم ، و چنان‌كه روشن است ، در اين فكر ، نسبت « بايد » از ميان قوهء فعاله و حركتى كه كار اوست برداشته شده و در ميان انسان و سيرى ( خواهان و خواسته ) گذاشته شده كه خود يك اعتبارى است و در نتيجه سيرى صفت « وجوب » پيدا كرده پس از آن‌كه چنين وصفى نداشت و در حقيقت صفت وجوب و لزوم ، از آن حركت مخصوص بود كه كار و اثر قوهء فعاله مىباشد . و در اين ميان مادّه نيز ، كه متعلّق فعل است ، اعتباراً به صفت وجود و لزوم متصف شده است . بنابراين همين كه انسان قواى فعالهء خود را به كار انداخت عدهء زيادى از اين نسبت