محمد باقر شريعتى سبزوارى
203
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
وجود موضوع افزون گرديده ، و سپس بدان ضميمه شده باشد ، بلكه ذات و ماهيت موضوع ، از آن جهت كه ذات موضوع مىباشد استحقاق حمل آن مفهوم را داشته و به آن متصف گرديده است ؛ مثلًا « احمد موجودى حادث است » يا « خدا ازلى و قديم مىباشد » يا « علت بر معلول مقدّم است » يا « انحراف اخلاقى در جوانها معلول است نه علت » يا « تخممرغ جوجهء بالقوه است » يا « احمد بر محمود از نظر سنى و يا علمى مقدّم است » . بدون ترديد حدوث و قدم ، عليت و معلوليت ، قوه و فعليت ، تقدم و تأخر و امثال اينها ، در عين اينكه موضوعاتى به حمل صحيح و خردپذير و قابل تقرير مىشوند ، ولى آن صفات غير از وجود موضوعات ، وجودى ندارند ؛ نه وجود ضمنى دارند و نه مرتبهاى از وجود هستند و نه وجود مستقلى از وجود موضوع دارند ؛ مانند نور ضعيف شمع در برابر نور قوى خورشيد ، كه در مرتبهء ضعيف خود وجود دارد و از سوى ديگر « عدم محض » نيز نيست ، بلكه اين ذهنيت ماست كه با قدرت شگفتآور و خلاقيت بهتانگيزش اين نوع مفاهيم و معانى را از صميم ذات و كنه اشيا و پديدهها بيرون كشيده و انتزاع كرده و سپس بر آنان حمل مىنمايد . از حسن اتفاق ، اين مفاهيم صادقترين و بديهىترين مفاهيم ذهنى به شمار مىروند و همواره به شكل « محمول » و به صورت « صفت » بر موجودات ديگر صدق مىكنند ، ليكن خود هرگز موضوع براى محمول ديگر ( وجود و غير آن ) واقع نمىشوند ، و عجب اينجاست كه دربارهء موضوعات معدوم نيز صادقند ؛ يعنى لازم نيست كه موضوعات اينگونه محمولها و موصوفهاى اين نوع صفات ، ضرورتاً وجود خارجى داشته باشند ، بلكه اگر معدوم هم باشند قابل حمل خواهند بود ؛ مثلًا سيمرغ ممكن الوجود است و اجتماع نقيضين در خارج محال و ممتنع است و يا دو مبدأ و دو آفريدگار در عالم هستى امكان ندارد . بديهى است نه سيمرغى در جهان موجود است و نه اجتماع نقيضين مىتواند وجود پيدا كند . دو خدا و خالق هم در جهان معدوم است ، ولى در عين حال مىتوان آنها را به صفت امكان و امتناع وصف كرد و از قضاياى بديهى و صادق به حساب مىآيند ، و اين دليل روشنى است بر « اعتبارى » بودن اينگونه