محمد باقر شريعتى سبزوارى

168

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

صحت مطلق و دايم ندارد . انگلس در كتاب لودويك فويرباخ مىگويد : « به اين ترتيب انسان براى هميشه از خواستن راه‌حل‌هاى قطعى و حقايق دايمى خوددارى مىكند و متوجه جنبهء محدود هر نوع معلوماتى مىباشد كه اين معلومات تابع شرايطى مىباشد كه در آن شرايط حاصل شده است . » در مقالهء 3 اثبات شد كه افكار و ادراكات ، خصايص عمومى ماده را ندارند و در مقدّمه و پاورقى مقالهء 4 راجع به اين جهت كه آيا حقيقت موقت است يا دايمى و آيا حقيقت متحول و متكامل است يا ايستا و جامد ، به حد كافى استدلال شد ( رجوع شود ) . در اين‌جا همين قدر مىگوييم كه آيا تئورى فلسفى ماترياليسم ديالكتيك و اصول منطقى آن حقايقند يا نه ؟ و اگر حقايقند آيا حقايق دايمى هستند و جهان هستى و قوانين طبيعت رابراى هميشه توجيه مىكنند يا نه ؟ اگر اصلًا حقيقت نيستند ، پس ماديين چه ادعايى دارند ؟ و اگر حقيقتند آيا موقتند و ارزش موقت دارند و روى قانون تكامل و مثلث « تز و آنتى تز و سنتز » تبديل به ضد خود شده يا مىشوند ؟ پس اين همه جاروجنجال و هوچيگرى ، يعنى چه ، و چرا لنين مىگويد : « نمىتوان هيچ‌يك از قسمت‌هاى اصلى فلسفهء ماركسيسم را كه كاملًا با فولاد ساخته شده تغيير داد » ؟ و اگر اين تئورى فلسفى و آن اصول منطقى حقايق دايمى هستند ، پس اين نظريه كه « هر حقيقتى موقت است » غلط است . به علاوه خود اين حكم كه « هر حقيقتى موقت است » آيا حقيقت است يا نيست ؟ اگر حقيقت است ، آيا موقت است يا دايمى ؟ اگر دايمى است ، پس تمام حقيقت‌ها موقت نيستند و مورد استثنا پيدا شد و اگر موقت است ، پس به طور كلى و مطلق و دايمى نمىتوان گفت تمام حقيقت‌ها موقت است . اساساً لازمهء اين نظريه فرو رفتن در شك مطلق و دم فرو بستن و خوددارى از هرگونه اظهار نظر دربارهء هر چيزى است ، حتى دربارهء حقايق تاريخى هم نمىتوان اظهار نظر قطعى كرد ، زيرا هر حقيقت تاريخى ، فكرى است كه در مغز جاى دارد ومشمول قانون تغيير و تبديل است و مثلًا اين فكر كه انقلاب اكتبر در 1917 ميلادى بوده براى مدت موقتى حقيقت است و بعد از چندى ارزش حقيقى خود را از دست مىدهد . اساساً روى نظريهء « تغيير فكر » حتى حقيقت موقت هم معنا ندارد ؛ يعنى هيچ فكرى براى