محمد باقر شريعتى سبزوارى

163

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

كه تنها با اين روش و اين طرز تحقيق است كه مىتوان طبيعت را شناخت و به آن ، معرفت حقيقى حاصل كرد . اين روش تحقيق ، كه همان روش ديالكتيكى ماركسيستى است ، عبارت است از : طرز تفكر مبتنى بر چند اصل از اصول كلى كه حاكم بر طبيعت است و به عقيدهء آنان يگانه طرز تفكر و شيوهء مطالعه‌اى كه طبيعت و اجزاى طبيعت را آن‌طور كه هست مىشناساند ، همانا مطالعه‌اى است كه طبق اين اصول صورت بگيرد . اين اصول از اين قرار است : الف ) ماهيت هر چيزى عبارت است از : رابطهء آن چيز با ساير اجزاى طبيعت . هيچ چيز و هيچ جزئى از اجزاى طبيعت به خودى خود قابل شناسايى نيست بنابراين اگر موجودى از موجودات طبيعت را بخواهيم مطالعه كنيم ، بايد مجموع ارتباطات وى را با ساير اشيا به دست آوريم و آن را تحت تأثير محيط مخصوصى كه خواه ناخواه ماهيت او را تحت نفوذ گرفته است مطالعه كنيم . استالين در جزوهء ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى مىگويد : « متد ديالكتيكى معتقد است كه هيچ‌گونه پديده‌اى در طبيعت منفرداً و بدون در نظر گرفتن روابط آن با ساير پديده‌هاى محيطش نمىتواند مفهوم واقع شود ، زيرا پديده‌ها در هر رشته از طبيعت كه تصور كنيم وقتى خارج از شرايط محيط در نظر گرفته شوند به امرى بىمعنا تبديل خواهند شد . » اين اصل به عنوان « اصل تبعيت جزء از كل » و يا « اصل تأثير متقابل » و يا « اصل پيوستگى عمومى اشيا » خوانده مىشود . ب ) همه چيز دايماً در تغيير و حركت و شدن است . سكون وجود ندارد و فكر نيز كه از خواص طبيعت است تابع همين قانون تغيير و حركت است . انگلس مىگويد : « دنيا را نبايد به صورت مخلوطى از اشياى ثابت و تمام شده تصور نمود ، بلكه دنيا عبارت است از : مخلوطى از سيرهاى تحولى كه در آن موجوداتى كه ظاهراً ثابت مىباشند ، و هم‌چنين انعكاس اين موجودات در ضمير انسان ، كه همان افكار باشد ، دايماً در حال سير تحولى و انهدام مىباشند . » اين اصل معمولًا « اصل تغيير » يا « اصل حركت » يا « اصل تكامل » خوانده مىشود .