محمد باقر شريعتى سبزوارى

128

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

و سرگرم پيمايش راه تكامل است و در هر يك از منازل گذشته نيز خودنمايى داشته . پس مهيت پديدهء كنونى « همهء سلسلهء حوادث مربوط » مىباشد ، چون تصور سلسلهء غير متناهيه حوادث براى ما محال است ، پس اگر تاريخچهء پيدايش وى را تا آن‌جا كه مقدور ماست به دست آوريم ، به واقعيت پديدهء نام برده نزديك‌تر خواهيم شد . پس معرف حقيقى هر چيزى تاريخچهء پيدايش و زندگى متحول و متكامل وى مىباشد و اين روش ، پسنديدهء همهء دانشمندان امروزه است و ماديين نيز طبق منطق ديالكتيك خود همين روش را معمول داشته و حوادث روحى را نيز از راه نام برده تعريف و تعليل كرده و ريشهء هر پيش‌آمد مادى و روحى را در ميان پيش‌آمدهاى گذشته جستجو نموده و به دست مىآورند . پاسخ اين نظريه را ( معرف هر چيز ، تاريخچهء پيدايش و زندگى وى مىباشد ) فلسفه نيز مىپذيرد و به شرط اسقاط مسامحه‌هايى كه در تقريبش به كار رفته ، عملى مىداند . در ديدگاه فلسفه ، شناخت كامل يك پديده به شناخت علل و عوامل آن بستگى دارد ، ولى به علل قريبه نه بعيده ؛ به عبارت ديگر جنس قريب و فصل قريب مىتواند معرف يك حقيقت باشد ؛ مثلًا جنس قريب انسان ، حيوانيت است نه دوندگى ، و فصل قريب او سخن گفتن و گويايى او مىباشد نه جسميت و عوارض جسمانى . بنابراين بهترين تعريف انسان به حيوان ناطق است نه جسم نامى مثلًا . و اساساً اين نظريه مبتنى به ثبوت تحول و تكامل عمومى نمىباشد و ازاين‌روى فلاسفه از زمان ديرين ( زمان فلسفهء نيمه‌كارهء يونان ) و پيش از طلوع نظريه و حركت عمومى جوهرى در فلسفهء اسلام ، كه سه قرن و نيم بيش‌تر از عمرش نمىگذرد ، همين مطلب را در كتب خود ذكر كرده‌اند . فلاسفه گفته‌اند كه حد تام و تعريف كامل بايد مشتمل به همهء علل وجود شىء بوده باشد ؛ يعنى معرفت تام و كامل به چيزى به شناختن اجزاى وجودى و هم‌چنين علل پيدايش وى و غايات و اغراض وجودى وى موقوف مىباشد ؛ يعنى علت غايى يك پديده نيز در پيدايش آن دخالت دارد . پس بايد تمام علل و عواملى كه به نحوى در ايجاد آن سهيم