السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

45

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

ظاهر به‌جاى ضمير است . مثلًا وقتى گفته مىشود ، عدم در نفس الامر باطل الذات است ، يعنى عدم در نفس خود باطل و زائل است . اين سخن هم مورد ايراد است ، زيرا آنچه مطابقى در خارج و ذهن ندارد ، اساساً نفسى هم نتواند داشت كه خود و احكامش با آن مطابقت يابد . 8 . شيئيت ، مساوق وجود است ، بنابراين آنچه وجود ندارد شيئيت نيز ندارد و معدوم از آن‌رو كه وجود ندارد شىء هم نتواند بود . « 1 » قولى به معتزله منسوب است كه بر اساس آن ، ماهيات امكانى معدوم ، داراى نوعى شيئيت هستند . اينان بين عدم و وجود ، واسطه‌اى قائل‌اند كه آن را « حال » ناميده و در تعريف آن گفته‌اند : حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم ، مثل ضاحكيت و كاتبيّت براى انسان . لكن واسطهء بين نفى و اثبات را رد مىكنند و مىگويند كه منفى همان محال است و ثابت همان واجب است و ممكن هم دو قسم است ، ممكن موجود و ممكن معدوم ، و حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم . عقل صريح اين‌گونه آراء را باطل مىداند . اين حرف‌ها به وضع اصطلاح نزديك‌تر است تا به نظريات علمى و صرف‌نظر كردن از طرح و ردّ آن ، شايسته‌تر است . « 2 » 9 . حقيقت وجود هيچ‌گونه علت و سببى در وراى خود ندارد ، يعنى هويت عينى آن‌كه بالذات اصيل و طرد كنندهء عدم است ، در تحقّق ذات ، متوقف بر هيچ چيز خارج

--> ( 1 ) . رجوع شود به پاورقى شماره 1 ، ص 39 ( 2 ) . قول معتزله با همهء سخافتى كه دارد و به گفتهء مؤلف رحمه الله ارزش بحث و ردّ نيز ندارد ، ناشى از بىخردى و ديوانگى نيست ، بلكه ناشى از يك مسئلهء بغرنج علمى و فلسفى است كه در مسائل مختلف موجب اشكال و باعث اظهار اين‌گونه آراء مىگردد و آن تصور عدم است ، اعم از عدم زمانى و غيرزمانى . بدين معنى كه انسان نمىتواند عدم مطلق را تصور كند - هم‌چنان كه وجود حقيقى را نمىتواند تصور كند - و اگر انسان در ذهن خود تصور كند كه همهء موجودات معدوم شده‌اند و يا از ابتدا همهء آنچه وجود دارد معدوم بوده است ، باز هم موجودات معدوم شده را در نظر دارد ، نه عدم همه چيز را ، زيرا عدم چيزى نيست تا اين‌كه تصورى در ذهن يا حقيقتى در خارج داشته باشد . متأسفانه امروز نيز بعضى عدم را با فضاى خالى از اشياء يكى مىپندارند