السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
34
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
توضيحات بيشترى خواهيم داد . صدرالمتألهين در اسفار گويد : « معنى وجود واجب بالذّات آن است كه وجود ، مقتضاى ذات اوست بدون نياز به فاعل و قابل ، و معنى تحقّق وجود به نفس خود ، آن است كه وجود هنگامى كه تحصل پيدا مىكند يا به ذات خود موجود شده است ، چنانكه واجب متعال ، و يا به فعل فاعلى ، ليكن در هر دو حالت براى تحقق نياز به وجود ديگرى ندارد » . « 1 » اشكال ديگرى هم بر اصالت وجود وارد شده است مبنى بر اينكه : اگر وجود به ذات خود موجود باشد و ماهيت به غير خود ، يعنى به وجود ، در آن صورت مفهوم وجود مشترك خواهد بود ميان آنچه وجودش « بنفسه » است و آنچه وجودش « بغيره » است . پس فرض اصلى كه : وجود مشترك معنوى است ، نه مشترك لفظى ، نقض مىشود . دفع اشكال بدين وجه است كه ايشان بين مفهوم و مصداق خلط كردهاند ، چون اختلاف مذكور در مصداق است و نه در مفهوم . « 2 »
--> ( 1 ) . اشكال و پاسخ آن در متن روشن است ؛ براى وضوح بيشتر مطلب نكتهاى افزوده مىشود . اشكال اين است كه اگر وجود به خود موجود باشد ، همه چيز واجبالوجود خواهد بود و ديگر بحث از واجب و غير آن معنى نخواهد داشت ، زيرا چيزى كه به خود موجود است ، واجبالوجود است . پاسخ مؤلّف و سخن منقول از ملاصدرا اين است كه ما در هر موجود به دو جنبه بايد توجه داشته باشيم ، يكى وجود داشتن يعنى موجود بودن و ديگرى وجود يافتن به معنى موجود شدن . آنچه مربوط به جنبهء اول است ، در واجب و ممكن به نفس وجود است يعنى وجود در هر حال چه در واجب و چه در ممكن به خود موجود است ، اما در اينكه وجود داراى فاعل و جاعل هست يا نه ؟ پاسخ اين است كه ، وجود در واجب بالذات مقتضاى ذات است و در واجب بالغير ، يعنى ممكنات ، به اقتضاى فاعل و استعداد قابل ( پذيرنده ) است ( 2 ) . در فصول بعدى شرح نسبتاً جامعى از اقسام وجود - فى نفسه و فى غيره ، لنفسه و لغيره و بنفسه و بغيره - در متن و حواشى خواهد آمد . در اينجا براى روشن شدن مطلب همين اندازه كافى است كه : اختلاف ميان اقسام وجود كه فوقاً ذكر شد در مفهوم نيست بلكه در مصداق است ؛ چنانكه مؤلف رحمه الله در پاسخ اشكال تنها به يادآورى همين نكته بسنده كرده است . منظور از خلط ميان مفهوم و مصداق در اين مورد آن است كه مصداق واقعى وجود در خارج از ذهن داراى مراتب متفاوتى است كه از وجوب و اطلاق و عدم تناهى آغاز و به امكان و تقيّد و هممرزى با عدم ختم مىشود و در اين ميان مراتب نامتناهى است . بنابراين اختلاف بين وجود بنفسه و وجود بغيره ، اختلاف مفهومى نيست كه از اشتراك وجود ميان آن دو ، مشترك معنوى بودن وجود نقض شود . حكما و متكلّمين غالباً در مسئلهء وجود بين مفهوم و مصداق خلط كردهاند و تا عصر فيلسوف بزرگ اسلام ، صدرالمتألّهين ، مسائل مربوط به وجود و ماهيت و بسيارى از مسائل اساسى فلسفه روشن و منقح نبوده و عدم تشخيص مرز مفهوم و مصداق در مسائل وجود ، مشكلات بسيارى را در ميان فلاسفه ايجاد كرده بود ، بهطورى كه مىتوان بسيارى از مباحث مربوط به اصالت وجود يا ماهيت را در دو مكتب مشاء و اشراق ، ناشى از آن دانست ، چنانكه ملاصدرا خود در چندين موضع از اسفار و آثار ديگر خود يادآور شده است . تا هنگامى كه مسئلهء اصالت و عينيت حقيقت وجود و موجوديت ذاتى آن درك نشود ، هيچيك از مسائل فلسفى ، چنانكه بايد ، درك نخواهدشد . اختلاف ميان واجب و ممكن و وجود نفسى و غيرى و امثال آن ، همه به مسئلهء « تشكيك » باز مىگردد كه در مباحث آينده روشن خواهد شد ، ان شاءاللَّه