السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

29

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

و عدم آن ترديد مىكند ؛ چنان‌كه گوييم : آيا « اتفاق » وجود دارد يا نه ؟ هم‌چنين ، مىتوان در ماهيت چيزى با جزم به موجود بودن آن ترديد كرد ، چنان‌كه گوييم : آيا نفس موجود انسانى جوهر است يا عرض ؟ بديهى است كه ترديد ميان دو چيز و جزم نسبت به يكى از آنها ، حكايت از مغايرت آن دو دارد . « 1 » قول ديگرى كه در بىمايگى ، دست كمى از آنچه ذكر شد ندارد ، آن است كه بعضى گفته‌اند : « مفهوم وجود ، مشترك لفظى ميان واجب و ممكن است » . « 2 »

--> ( 1 ) . وقتى كه مىگوييم : آيا نفس انسانى جوهر است يا عرض ؟ و يا گوييم : آيا افلاك و كواكب مجردند يا مادى ؟ نسبت به وجود نفس يا ستارگان يقين جازم داريم و ترديد ما تنها در ماهيت آنها است . حال كه مىتوان نسبت به وجود يقين داشت و نسبت به ماهيت ترديد كرد ، مسلم مىشود كه بين وجود و ماهيت دوگانگى وجود دارد و هر يك داراى مفهوم مستقلى است ( 2 ) . بعضى از حكما و متكلّمين پس از آن‌كه اشتراك معنوى وجود را در بين ممكنات قبول كرده‌اند و پذيرفته‌اند كه وجود در مورد همهء ماهيات ممكن به يك معنى است ، گفته‌اند : اگر وجود واجب متعال نيز در اين معنى مشترك باشد ، فرق ميان واجب و ممكن از بين مىرود . از اين‌رو وجود را ميان واجب و ممكن مشترك لفظى دانسته‌اند ، بدين معنى كه وجود در ممكن يك معنى دارد و در واجب تعالى معنى ديگر . مؤلّف رحمه الله در برهانى كه در ردّ اين قول آورده است گويد : ما وقتى كه مىگوييم واجب متعال موجود است ، از دو حال بيرون نيست ؛ يا معنايى را اراده مىكنيم يا نه . اگر معنايى براى وجود او قائل نباشيم ، اين « تعطيل » است و ما از معطِلّه خواهيم بود و اگر معنايى در نظر داشته باشيم يا آن معنى همان است كه از وجود ممكنات اراده مىكنيم يا معنايى است متناقض با آن معنى . حال اگر نقيض آن را براى واجب متعال اثبات كنيم ، در واقع عدم را براى او اثبات كرده‌ايم ، يعنى از وى نفى وجود كرده‌ايم . پس راهى نمىماند جز آن‌كه همان معنى را كه براى وجود ممكنات اراده مىكنيم براى واجب نيز اراده كنيم و اين مطلوب ماست . اما دليل اين‌كه « اگر معنى را غير آنچه در مورد ممكنات به‌كار مىرود فرض كنيم حتماً نقيض آن خواهد بود » اين است كه چيزى از دائرهء وجود خارج نيست و خارج از آن و غير آن تنها عدم است كه نقيض وجود است