السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

13

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

مقدمهء مؤلّف گفتارى در تعريف فلسفه « 1 » ما موجوداتى حقيقى هستيم و در پيرامون ما چيزهاى ديگرى هم هست كه با ما در فعل و انفعال و تأثير و تأثرند . در اين ، جاى هيچ‌گونه ترديدى نيست .

--> ( 1 ) . مراد از فلسفه در اين‌جا فلسفهء اولى يا متافيزيك ( Metaphisics ) است كه آن را فلسفهء الهى ( در مقابل طبيعى ) و الهيّات عام يا امور عامّه ( در مقابل الهيات به معنى الاخصّ ) نيز گويند . در زبان‌هاى اروپايى لفظ متافيزيك ، به معنى ما بعد الطبيعه ، از ديرباز بر همين نوع از معرفت اطلاق شده است . نكتهء قابل ملاحظه اين است كه در اثر يك تقسيم‌بندى و نام‌گذارى ساده ، كلمهء متافيزيك در قرون اخير دچار سرنوشت خاصى شده است . بدين معنى كه چون در مجموعه‌هاى اوليّه‌اى كه شاگردان ارسطو از آثار وى گرد آورده‌اند ، ابتدا مبحث طبيعيات و بعد از آن مباحث مربوط به الهيات و امور عامّه ( مسائل وجود ) درج شده است ، در اعصار بعد ، امور عامّه يا بخش فلسفهء اولى را متافيزيك ، يعنى آنچه پس از فيزيك ( طبيعيات ) قرار دارد ، ناميده‌اند . اين نام‌گذارى باعث شده است كه فلسفهء اولى به معنى ما بعد الطبيعه ناميده شود و در قرون بعد ، به‌ويژه در عصر تجديد حيات فكرى اروپا ( رنسانس ) لفظ متافيزيك را بر فلسفه‌اى اطلاق كنند كه دربارهء عوالم ماوراء الطبيعه و موجودات غير محسوس و احياناً موهوم سخن مىگويد . بر اين اساس بعضى از غافلان ، متافيزيك را به‌عنوان فلسفه‌اى كهنه و ارتجاعى معرفى كرده ، بدون آن‌كه بر ماهيت موضوع واقف باشند آن را با ايدآليسم و سوفسطىگرى در يك رديف قرار داده‌اند . حال آن‌كه موضوع فلسفهء اولى يا متافيزيك ، مطلق وجود است و مسائل و قوانين آن از چنان عموميت و كلّيّتى برخوردار است كه هيچ علمى و هيچ موضوعى و هيچ موجودى از دايرهء اصول و قواعد آن خارج نتواند بود ، زيرا هيچ چيز از دايرهء وجود بيرون نيست