السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
14
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
هوايى وجود دارد كه تنفس مىكنيم ، غذايى هست كه مىخوريم ، مكانى هست كه در آن سكونت مىكنيم ، زمينى هست كه بر روى آن از جايى به جايى مىرويم ، خورشيدى هست كه از نور و گرمى آن بهرهمند مىشويم و ستارگانى كه توسط آنها جهتيابى مىكنيم و بسيارى چيزهاى ديگر از گياهان و جانوران . همچنين چيزهايى هست كه مىبينيم و چيزهايى كه مىشنويم و چيزهايى كه بو و طعم آنها را احساس مىكنيم و امور ديگرى از اين قبيل . امورى نيز وجود دارد كه بدان ميل مىكنيم و چيزهايى كه از آن مىگريزيم ، چيزهايى كه دوست داريم و چيزهايى كه مورد نفرت و كينهء ماست . چيزهايى كه بدان اميد بستهايم و چيزهايى كه از آن مىترسيم ، چيزهايى كه به منظور استقرار در جايى يا انتقال از جايى به جايى يا حصول لذتى يا پرهيز از رنجى يا رهايى از ناملايمى يا براى مقاصد ديگرى از همين قبيل ، مورد توجه و خواست ما قرار مىگيرد . « 1 »
--> ( 1 ) . تذكار مؤلّف رحمه الله در مورد موجود بودن ما و اشياء گوناگون ، شايد براى كسانى كه با فلسفه و مكاتب متعدد آن آشنايى ندارند مايهء تعجّب و از مقولهء توضيح واضحات باشد ، اما شگفتتر از آن ، اين است كه بسيارى از انديشمندان جهان در اعصار قديم و جديد ، واقعيت و هستى را انكار كردهاند ( سوفسطىها ) و برخى ديگر نسبت به اين مسئله كه : آيا چيزى وجود دارد ؟ دچار ترديد شدهاند ( شكاكان ) و عدهء كثيرى از فلاسفهء جهان و نامآوران انديشهء بشرى ، در قرون اخير ، با آنكه انكار واقعيت هستى را ظاهراً كنار گذاشتهاند ، در اين امر كه : آيا علم انسان به واقعيت ، امكان دارد يا نه ؟ دچار ترديد گرديدهاند ( ايدآليستها و ذهنگرايان افراطى ) . برخى نيز شناخت حقيقت يا علم مطابق با واقع را بهكلى محال دانستهاند ( آگنوستى سيستها ) . وجه مشترك همهء اين مكاتب آن است كه شناخت واقعيت را مورد انكار يا ترديد قرار دادهاند . فيلسوف فقيد علامهء طباطبائى رحمه الله ، مانند ديگر فلاسفهء اسلامى ، اثبات واقعيت خارجى را از بديهيات اوليه بهشمار آورده و آن را نيازمند به استدلال ندانستهاند ؛ مسئله را به فطرت سليم انسانى واگذار كرده تنها با ذكر انواع و اقسامى از موجودات اذهان را متوجه واقعيت هستى نمودهاند . بنابراين در فلسفهء اولى ، بهويژه آنچه در ميان مسلمين متداول بوده و هست ، ثبوت واقعيت هستى يكى از اصول متعارفه محسوب است و اساساً ، اثبات واقعيت مرزى است كه فلسفه را از سفسطه جدا مىكند ، زيرا فلسفه درست از نقطهاى آغاز مىشود كه واقعيت هستى بهعنوان يك اصل مسلم از پيش پذيرفته شده باشد و وسوسهء