السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

84

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

( دليل ديگر ) و نيز ماهيت به ملاحظه ذات خود اباء ندارد كه وجود بر آن حمل شود يا از آن سلب شود . و اگر ماهيت ، عين وجود بود ، هرگز جايز نبود كه از خودش سلب شود ؛ چون سلب شىء از خودش محال است . پس حيثيت ماهيت كه ما آن را از اشياء دريافت مىكنيم ، غير از حيثيت وجود آنهاست . شرح بحث ، دربارهء آن امر اصيلى است كه ملاك واقعيت داشتن اشياء است . و نيز دربارهء جدا كردن آن امر اصيل از امر اعتبارى و غير اصيل . مؤلف حكيم رحمه الله مقدمتاً در اين دو فقره به دو نكته مىپردازند : نكتهء اول : اين‌كه اولين گامى كه ما با سوفسطايىها فاصله مىگيريم و از آنها جدا مىشويم ، اعتقاد به واقعيت داشتن اشياء و وجود داشتن آنهاست . سوفيست‌ها به حقيقتى خارج از ظرف ذهن قائل نبوده و تمام جهان را پندار و اوهامى بيش نمىدانند و براى هيچ چيز در جهان ، واقعيتى قائل نيستند . ما وقتى بداهتاً حقيقت وجود را در خارج از ذهن خود يافتيم و اشياى فراوانى را در جهان موجود دانستيم ، راه خود را از راه آنان جدا كرده‌ايم و هيچ وجه اشتراكى ميان ما و آنها نخواهد بود . در اين نگاهى كه ما به اشياى واقعيت دار مىاندازيم ، آنها را مختلف و جدا از هم مىيابيم : يكى انسان است ، ديگرى اسب ، يكى شجر است ، ديگرى شمس يا چيز ديگر ، كه بدين ملاك اشياء وجه الاختصاص پيدا كرده ، از هم متمايز مىگردند . از سوى ديگر همهء امور فوق را در موجود بودن ، يك‌سان و برابر مىيابيم . معناى « انسان موجود است » يا « شجر موجود است » يا « شمس موجود است » از آن جهت كه موجود هستند يكى مىباشند . پس اشياى موجود ، بدين ملاك يك قدر مشترك پيدا مىكنند . از اين‌جا درمىيابيم كه ما از هر شىء موجود دو دريافت داريم . دريافتى كه به ماهيت و چيستى آن بر مىگردد و دريافت ديگرى كه به هستى و وجود آن بازگشت مىنمايد . و از آن‌جا كه امر مشترك غير از امر مختص است ، پس اين دو ، غير از يك‌ديگرند .