السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

62

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

سخن به ميان مىآيد . به طورى كه هر كس قبل از ورود به اين علوم ، از پيش مىتواند بداند كه در آن علم از چه مسائلى گفت‌وگو خواهد شد . لكن در تمام اين علوم هيچ گاه از بود يا نبود موضوع خود سخن نمىرود . يعنى اين علوم پس از آن‌كه موضوع خود را ثابت شده يافتند به بحث درباره احكام آن مىپردازند . حال مىخواهيم بگوييم كه اثبات موضوعات تمام علوم بر عهدهء فلسفه است . فلسفه به لحاظ گسترده بودن حوزهء آن و به لحاظ بازشناسى آنچه موجود است از آنچه موجود نيست ، مىتواند اظهارنظر كند كه موضوع كدام يك از علوم ، وجود دارد و كدام‌يك وجود ندارد . پس تمام دانش‌ها در ثبوت موضوع خود به فلسفه نيازمندند ، ولى فلسفه در ثبوت موضوع خود به هيچ يك از علوم نيازمند نيست ؛ زيرا موضوع فلسفه كه همان موجود به معناى عام باشد به لحاظ گستردگى خود زير پوشش علم كلّىتر از خود قرار نمىگيرد ، تا آن علم اثبات موضوع فلسفه را بنمايد ؛ زيرا كلّىتر از موضوع آن ، موضوعى نيست . و ثانياً ، فهم موضوع فلسفه يك فهم بديهى و اولى است و نيازى به اثبات و اقامهء دليل ندارد . هر انسانى كه از كمترين مرتبهء ادراك و شعور برخوردار باشد ، معناى بودن و نبودن را مىفهمد . حتى اطفالى كه هنوز به سخن نيامده‌اند ، بودن شير را در سينهء مادر با نبودن آن ، به فهم ساده و اولى درك مىكنند . همان‌طور كه تصور وجود و فهم معناى وجود يك فهم اولى و بديهى است تصديق به اين‌كه وجود موجود است هم يك تصديق اولى است ؛ زيرا حكم به موجوديت ، عين نفس وجود است و اثبات آن نياز به اقامهء دليل ندارد . و هر حكمى كه به وجه عين موضوع خود باشد ، ثبوت آن براى آن موضوع بديهى و بيّن است . « 1 »

--> ( 1 ) . در منطق ، قضايا را به قضاياى ضرورى و اكتسابى تقسيم كرده‌اند . سپس قضاياى ضرورى را به شش قسم تقسيم نموده . يكى از اينها قضاياى اوليه يا بديهيّه است . قضاياى بديهيه يا اوليه قضايايى هستند كه نفس تصور موضوع و محمول و نسبت حكميه براى حكم كردن در آنها كافى است . و تصديق آنها ، نيازى به اثبات و استدلال ندارد . فهم وجود و تصديق به اين‌كه وجود ، موجود است از همين قبيل است . حال اين سؤال مطرح مىشود كه چرا مفهوم وجود را نمىشود تعريف كرد ، و اساساً ملاك بىنيازى از تعريف چيست ؟ جواب آن است كه تعريف ، كه همان تجزيه و تحليل عقلى يك مفهوم مركب است ، در جايى معنا دارد كه مفهوم از جنس و فصل تشكيل شده باشد ، اما وقتى مفهومى بسيط بود و جنس و فصل نداشت ، نمىتواند تعريف داشته باشد . پس مىتوانيم بگوييم هيچ مفهوم بسيطى تعريف بردار نيست به دليل آن‌كه تجزيه و تحليل برنمىدارد . در واقع بساطت مفهوم ، ملاك بىنيازى از تعريف است . و چون مفهوم وجود بسيطترين مفاهيم است و اجزاى حدّى ندارد ، لذا تعريف هم ندارد . شيخ الرئيس در كتاب نجات توجيه ديگرى دارد . او مىگويد : « وجود ، تعريف ندارد - لأنّه مَبدءُ اولٍ لكِلّ شَرحٍ - چون هرچه را مىخواهند شرح بدهند ، به وسيلهء وجود شرح مىدهند ، پس چه چيز مىتواند شرح خود وجود باشد ، چون بيرون از وجود چيزى نيست تا شرح براى وجود واقع شود . » و در منطق ، گفته شده است كه تمام ادراكات نظرى ما به ادراكات بديهى باز مىگردد ، لذا وجود كه بديهىترين بسيط است ، مبدأ شرح همهء حقايق هستى است