السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
121
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
موجودات ، صفتى كه خود نه موجود است نه معدوم ، مانند صفات انتزاعى ، چون ضاحكيت براى انسان يا كاتبيت ، عالِميت ، قادريت و مانند اينها . ايشان مىگويند صفات انتزاعى محض به دليل آنكه اضافهء بين دو چيز هستند و تحقق و تأصل مستقل ندارند ، طبعاً موجود نيستند . از سوى ديگر به دليل آنكه بالأخره هر يك از آنها ، صفتى از صفات هستند و به تبع موصوف خود موجودند ، پس معدوم هم نيستند . اينگونه صفات را حال ناميدهاند و آنها را واسطهء بين وجود و عدم انگاشتهاند . لكن ايشان قائل به واسطه بين نفى و اثبات نبودهاند . از نظر ايشان منفى يعنى محال و ثابت يعنى يكى از چهار موضوع : 1 . واجب الوجود ، 2 . ممكن الوجودى كه موجود است ، 3 . ممكن الوجودى كه معدوم است ، 4 . « حال » كه نه موجود است و نه معدوم . انگيزهء اينكه متكلمان به واسطهء بين وجود و عدم قائل شدهاند و اشتباهاتى را از اين قبيل مرتكب شدهاند ، اين بوده كه چون گاهى از حل مسائل بغرنج فلسفى عاجز مىشدند براى گريز از مشكل ، حرف بافىهايى مىكردهاند كه هيچ با عقل و واقعيت مطابقت نداشته است . مثلًا در مورد مطلب فوق چون علم بارى تعالى نسبت به مخلوقات را قبل از خلق آنها مورد بحث قرار دادهاند ، گفتهاند : از يك سو خداوند بايد ازلًا و ابداً به همهء هستى عالم باشد و از سويى ديگر ديدهاند مخلوقاتى خواهند آمد كه هنوز موجود نشدهاند . از اين رو ، با اين مسئله روبهرو شدهاند كه چطور علم ، كه از صفات اضافه است ، به موجوداتى كه اكنون معدوم است تعلق گرفته است در حالى كه اين نوع از صفات طرف اضافه مىخواهد . براى حل اين معما گفتهاند كه ممكنات ، قبل از آنكه موجود شوند يعنى وقتى كه معدوم بودهاند ، شيئيتى داشتهاند كه علم به آن تعلق گرفته است . پس بين وجود و عدم واسطهاى وجود دارد . « 1 »
--> ( 1 ) . مخفى نماند تمام كسانى كه به ثبوت معدوم معتقد هستند از معتزليان همه معتقد به حال نيستند ، بلكه برخى از ايشان مانند ابوهاشم و اتباع او از معتزله و برخى ديگر مانند قاضى وجوينى از اشاعره به حال معتقدند ايشان حال را در صفات انتزاعى محض خلاصه مىدانند . حكيم سبزوارى در شرح منظومه ، ص 45 مىنويسد : قائلين به حال احتراز كردهاند به سبب اضافهء صفت به موجود از صفات معدوم و احتراز نمودهاند به لاموجودة از صفات وجودى كه براى موجود هست و احتراز نمودهاند به واسطهء لامعدومة از صفات سلبى ، بنابراين در تعريف حال فقط انتزاعياتى كه در مفهوم آنها سلب معتبر نيست از صفات موجودات باقى مىماند ، مانند ضاحكية و كاتبيت . ضاحكيت چيزى جز نسبت انسان به ضحك و كاتبيت چيزى جز نسبت انسان به كتابت نيست به عبارت ديگر اين صفات حكايت مىكند از اتصاف ذات به اين صفات نه از موصوف و نه از صفت