داوود صمدى آملى

95

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

جز وجود نيستند . زيرا اگر در مقام خارج غير از وجود باشند ، لزوما بايد معدوم مىبودند و چيزى كه معدوم است شيئيتى ندارد تا براى آن مفهومى قائل شويم . و قسم ديگر مساوى با موضوع فلسفه نيست ، بلكه اخص از آن است ، اما اين اخص بود ، به اين معنا نيست كه آنها غير وجودند . مثل اينكه مىگوييم : علت موجود است . تصديق مىفرماييد كه علّيت عين موجوديت نيست ، زيرا موجوديت خود به دو قسم علّيت و معلوليّت تقسيم مىشود ، كه علّيت يكى از دو قسم موجوديت به شمار مىآيد ، پس معلوم مىشود علّيت اخصّ از موجوديت است و مساوى با وجود نيست ، اما در عين حال علّيت هم از دايرهء موجوديت خارج نيست ، زيرا در اين صورت علّيت هم معدوم مىشد . در ادامه مىفرمايند : امثال اين قضايايى كه محمول در آنها اخص از موجوديت عامه است ، با طرف مقابلشان به قضاياى مرددّة المحمول بازمىگردند قضاياى مرددّة المحمول قضايايى هستند كه محمول در آنها حالت ترديدى دارد مثل اينكه مىگوييم ؛ موجود يا واجب است يا ممكن و يا اينكه مىگوييم ؛ موجود يا واحد است يا كثير . بر خلاف قضايايى كه محمول در آنها حالت ترديدى ندارد و كاملا مستقيم است . مثل اينكه مىگوييم : وجود اصيل است ، يا اينكه مىگوييم : وجود مشترك معنوى است . متن و ثالثا : ان المسائل فيها مسوقة على طريق عكس الحمل ، فقولنا : الواجب موجود ، و الممكن موجود ، في معنى : « الوجود يكون واجبا و يكون ممكنا » و قولنا : الوجوب امّا بالذات و امّا بالغير ، معناه : « أن الموجود الواجب ينقسم إلى واجب لذاته و واجب لغيره » .